Anneliese Michel

Anna Elisabeth Anneliese Michel (21 September 1952 – 1 July 1976) was a German woman who underwent Catholic exorcism rites during the year before her death. She was diagnosed with epileptic psychosis (temporal lobe epilepsy) and had a history of psychiatric treatment, which was overall not effective.When Michel was sixteen, she experienced a seizure and was diagnosed with psychosis caused...

Anneliese Michel

Anna Elisabeth Anneliese Michel (21 September 1952 – 1 July 1976) was a German woman who underwent Catholic exorcism rites during the year before her death. She was diagnosed with epileptic psychosis (temporal lobe epilepsy) and had a history of psychiatric treatment, which was overall not effective.When Michel was sixteen, she experienced a seizure and was diagnosed with psychosis caused...

آنه لیز میشل

انه لیز میشل،متولد 21 سپتامبر 1952 در ایالت بایرن جمهوری فدرال سابق آلمان بود پدر و مادر وی پیرو مذهب کاتولیک بودند، میشل هم فردی مذهبی بود و حداقل دو بار در هفته برای اعتراف به کلیسا می رفت در سال 1968، در سن 16 سالگی، میشل به طور ناگهانی دچار تشنج شدید شد تشخیص دکتر وی بیماری صرع بود با تجویز دارو موقتا بهبود یافت اما توهمات میشل شروع شد حتی بیشتر از توهم. میشل شروع کرد به خوردن عنکبوت و مگس ، صدای میشل تغییر کرد بسیار ترسناک شده بود دارو های دکتر فایده ایی نداشت میشل در اتاق به پرواز در می امد در حالی که هیچ جواب قانع کنند ایی وجود نداشت در سال 1973، زمانی که میشل 20 ساله شد والدین وی به کلیسا مراجعه کرده تا از انها کمک بخواهند علائم میشل روز به روز بدتر می شد، در نهایت کشیش کلیسا راضی شد تا دست به کار شود. مراسم در حدود 10 ماه به طول انجامید در این زمان کشیش دو بار در هفته برای اخراج شیطان از جسم میشل اقدام می کند در نهایت مشخص گردید شش شیطان در جسم میشل رخنه کرده اند اما کشیش در مقابل ان ها عاجز بود. در این زمان وزن او به 30 کیلو کاهش یافت در نهایت میشل در اوایل ژوئیه سال 1976 بر اثر گرسنگی و تشنگی فوت کرد پلیس علت مرگ آنه لیزه را سوءتغذیه عنوان کرد. او افراد خاطی از جمله پدر و مادر آنه لیز و دو کشیش را بخاطر مرگ او بازداشت کرد، زیرا پلیس بر این باور بود که اگر آنه لیزه را وادار به خوردن غذا کرده بودند، شاید او شانس بیشتری برای زنده ماندن داشت. یک روان‌شناس که از سوی دادگاه مامور تحقیق شده بود بر این عقیده بود که آنچه بر میشل اتفاق افتاده بود یک اضطراب و تنش شدید روانی بوده که می‌توانست قابل درمان باشد در هر صورت داستان میشل جز ترسناک ترین اتفاقات تاریخ محسوب می شود.

clara germana

She is said to have been possessed when she was a sixteen-year-old school girl at St. Michael's Mission in Natal, South Africa. The girl was an orphan of African origin and was baptised as an infant.[1] At the age of sixteen, the girl made a pact with Satan and this is said to be the cause of her demonic possession.[2] Clara later revealed this information to her confessor...

clara germana

She is said to have been possessed when she was a sixteen-year-old school girl at St. Michael's Mission in Natal, South Africa. The girl was an orphan of African origin and was baptised as an infant.[1] At the age of sixteen, the girl made a pact with Satan and this is said to be the cause of her demonic possession.[2] Clara later revealed this information to her confessor ...

کلارا جرمانا سله

کلارا جرمانا اهل شهر ماموریت سنت مایکل در ناتال، آفریقای جنوبی بود. که در سن شانزده سالگی ، جن در جسمش رخنه می کند کلارا بعد از بهبودی این اطلاعات را به پدرش هورنر اراسموس داد و توسط یک راهبه در فضای مجازی منتشر شد. کلارا به زبان هایی صحبت می کرد که هیچ دانشی از ان زبان نداشت این واقعیت نیز توسط دیگر شاهدان تصدیق شده بود که او به زبان های “لهستانی، آلمانی، فرانسوی و سایر زبانهای دیگر صحبت می کرد.”راهبه کلیسا گزارش داد که کلارا اسرار آمیز ترین تجاوزات توسط افرادی که تا به حال انها را ندیده را برملا می کرد علاوه بر این، کلارا نمی توانست حضور اشیاء پر برکت را تحمل کند و به نظر میرسید تحمل حضور راهبه ها را در اتاق نداشت و با انها درگیر می شد. برخی از شاهدان، این دختر را در حال پرواز در اتاق دیده اند این اتفاق پرونده تحقیق روان پزشکان را می بندد در نتیجه، دو کشیش کلیسای کاتولیک، برای خارج کردن شیطان از جسم کلارا اقدام کردند که دو روز به طول انجامید و در روز دوم گفته شد که شیطان خارج گردیده و دخترک شفا پیدا کرده است اما حقیقت این داستان مشخص نیست. آیا شما این داستان را باور کرده اید؟

Roland Doe

In the late 1940s, in the United States, priests of the Roman Catholic Church performed a series of exorcisms on an anonymous boy, documented under the pseudonym "Roland Doe" or "Robbie Mannheim". The 14-year-old boy (born circa 1935), was the alleged victim of demonic possession, and the events were recorded by the attending priest, Raymond J. Bishop. Subsequent...

Roland Doe

In the late 1940s, in the United States, priests of the Roman Catholic Church performed a series of exorcisms on an anonymous boy, documented under the pseudonym "Roland Doe" or "Robbie Mannheim". The 14-year-old boy (born circa 1935), was the alleged victim of demonic possession, and the events were recorded by the attending priest, Raymond J. Bishop. Subsequent ...

رولاند دوی

در تاریخ سینما هنوز هیچ فیلم ترسناکی محبوب تر و شناخته شده تر از جن گیر(1973) ساخته نشده است. این فیلم مورد ستایش حامیان و هم منتقدان آن قرار گرفته است و همچنان به عنوان یکی از ترسناکترین فیلم هایی که تا کنون ساخته شده است در نظر گرفته می شود. این فیلم و نیز کتابی با همین نام که پایه شکل گیری این فیلم است، ترسی بسیار بدوی را در آدمی مورد هدف قرار می دهند، ترسی که از زمان شعرهای دانته و هومر به نمایش در آمده است، ترس از مرگ. و به طور دقیق تر، ترس از مردن و رفتن به جهنم. فیلم جن گیر بر اساس رُمان افسانه ایِ ویلیام پیتر بِلَتی ساخته شده است، اما خود این رمان از ماجرایی واقعی الهام گرفته است، ماجرای جن گیری رابی مانهایم. رابی مانهایم، نامی مستعار برای کودکی 14 ساله است که با خانواده اش در ایالت مریلند زندگی می کردند. ادعا می شود که روح او در اواخر دهه ی 1940 توسط شیطان تسخیر شد. اولین بار این نام را تاریخ دان توماس بی اَلنکه تاکنون بارها مطالبی در مورد موضوع جن گیری مانهایم نوشته است، ابداع کرد. شاهدان اصلیِ ماجرا به شدت از هویت واقعی این پسر محافظت می کردند و به همین دلیل استفاده از یک نام مستعار لازم بود. گفته شده است که مانهایم هیچ خاطره ای از تسخیر شیطانی خود به یاد نمی آورد و نزدیکان او هم به فراموش کردن آن حادثه راضی هستند. بنابراین اصل داستان تنها از طریق شاهدان عینیِ دیگر منعکس شده است. بیش از 40 به عنوان شاهد این ماجرا تایید شده اند. در فیلم جن گیر، ماجرا با اتفاق های غیر عادی، مانند حوادثی در شب شروع شد. خانواده مانهایم حوادث مشابه جزئی ای را تجربه کردند. ابتدا با صدای چکیدن آب شروع شد که هیچ منبع حقیقی ای نداشت. سپس صداهای خراشیدن و گام برداشتن بود که خانواده به موش ها نسبت دادند. پدرِ رابی تا آنجا که می توانست بخش هایی از دیوار را شکافت تا جوندگان مزاحم را پیدا کند، اما موفق نشد. این وقایع برای مدتی به همین شکل ادامه پیدا کرد. در فیلم، ریگان دختری تنهاست که به علت طلاق پدر و مادرش با همه احساس بیگانگی میکند. به طور مشابه رابی مانهایم هم تک فرزندِ تنهای خانواده بود. او در کنار بزرگسالان اطرافش بزرگ شد، به خصوص عمه اش هریت که طرفدار اصول معنویت مسیحی بود. او به رابی آموخت که چطور از تخته ارواح (تخته ای که با آن با ارواح ارتباط برقرار میکنند) استفاده کند. گفته می شد که رابی همیشه چشم به راه دیدن عمه اش بود. او در واقع بهترین دوست این پسر تنها بود. اما متأسفانه دوستی آنها به زودی با مرگ عمه هریت پایان یافت. سپس رابی تلاش کرد با استفاده از تخته ارواح با عمه عزیزش تماس برقرار کند. بسیای از معنویون باور دارند که دستکاری بی احتیاطانه رابی در تخته ی ارواح باعث شده است که او روحش را در برابر شیطان باز کند. کم کم اتفاق های غیر عادی در خانه مانهایم رو به افزایش گذاشت. مبلمان خانه شروع به تکان خوردن می کرد. لیوان ها از روی کابینت به دیوار مقابل پرتاب می شدند. و این اتفاقات همه جا رابی را دنبال می کردند. یک حادثه در مدرسه برای او اتفاق افتاد. میز او به طور ناگهانی بر روی زمین سر خورد و و به شدت شروع به لرزش کرد و به دانش آموز کناری اصابت کرد. رابی رفتارهایی غیرعادی ای را آغاز کرد. او در حال جیغ کشیدن با صدای عجیبی که صدای خودش نبود فحاشی می کرد. همچنین رفتار او نسبت به پدر و مادرش کاملا خشونت آمیز شده بود. پدر و مادر رابی به دنبال پاسخی برای این مشکلات به علم رو آوردند، اما پزشکان و روانشناسان نتوانستند توضیحی برای رفتار رابی پیدا کنند. آنها پس از آن برای کمک به کلیسا پناه بردند. کشیش لوتر مایلز شولز شب را در خانه مانهایم گذراند تا بتواند برخی از اتفاقات را به چشم خود ببیند. او ادعا میکند که تکان خوردن تخت خواب را دیده است در حالتی که پسر کاملا به آرامی خواب بود. او صدای اصابت و خراشیدن بر روی دیوار اتاق رابی را نیز شنید. او همچنین ادعا میکند که یک بار مبلمان و پتو ها در سراسر اتاق طوری به حرکت درآمدند، گویی یک نیروی نامرئی آنها را می کشید و هل می داد. کشیش شولز به این نتیجه رسید که نیروی شیطای ای در پسر نفوذ کرده است و او برای اولین بار عمل جن گیری را آغاز کرد. شولز مراسم جنگیری لوتری را اجرا کرد. اما در مورد رابی کارساز نشد. او پس از آن جن گیری انگلیکن را انجام داد، که باز هم بی نتیجه بود. رولاند، پسر جن زده خانواده رابی اجباراً به کشیش رومی کاتولیکی به نام کشیش ادوارد هیوز معرفی شدند. هیوز رفتار خشونت آمیز و مبتذل پسر را مشاهده کرد و به این نتیجه رسید که جن گیری ضروری است. این بار جن گیری در بیمارستان دانشگاه جورج تاون در مریلند انجام شد. خودِ هیوز انجام مراسم را به عهده گرفت، تا اینکه در نیمه راه رابی جراحت بزرگی را به هیوز وارد کرد که نیاز به رسیدگی پزشکی داشت و در نتیجه مراسم متوقف شد. خانواده به خانه بازگشت با این امید که بعد از این جنگیری اوضاع رو به آرامش بگذارد، اما بر خلاف انتظارشان جن زدگی رابی حتی شدید تر از قبل شد. یک شب وقتی همه خانواده خواب بودند رابی شروع به جیغ زدن و ناسزا گفتن کرد. پدر و مادر با عجله به طرف او شتافند و دیدند که نقش “سنت لوئیس” بر روی قفسه سینه رابی حک شده بود. سنت لوئیس، شهری بود که عمه اش هریت در آن فوت شده بود. خانواده بلافاصله برای سفر به آن شهر برنامه ریزی کردند. پس از ورود به سنت لوئیس، پسر عموی رابی آنها را به اسقف ریموند اس جی معرفی کرد که پروفسور دانشگاه سنت لوئیس بود. اسقف سپس با کشیش ویلیاماس بادرن و دو نفر دیگر تماس گرفت تا به همراه هم وضعیت رابی را بررسی کنند. آنها متوجه شده است که رابی از هر چیزی که به نوعی زمینه ی مذهبی داشته باشد متنفر است. به عنوان مثال او زمانی که با صلیب یا آب مقدس مواجه می شد خشن تر می شد. او اغلب با صدایی شیطانی به زبانی صحبت می کرد که ممکن نبود زبان خودش باشد. با توجه به وخامت وضعیت او، کشیش بادرن از اسقف اعظم کسب اجازه کرد تا جن گیری دیگری را بر روی پسر انجام دهد. این مراسم در طبقه پنجم بیمارستان برادران الکسیان انجام شد. کشیش والتر هالوران و کشیش ویلیام ون رو در این اقدام به بادرن کمک می کردند. در طول جن گیری، رابی بی نهایت خشن شد. او بر صورت رهبران مذهبی تف می کرد و با فریاد به آنها فحاشی می کرد. یک شیشه آب مقدس به سمت سقف پرتاب شد و شکست. کلماتی مانند جهنم و شر شروع به ظاهر شدن بر روی قفسه سینه رابی کرد، که بر روی گوشت او حک می شد.بینی کشیش هالوران نیز در طول مراسم شکست. این مراسم ۳۰ بار تکرار شد تا اینکه رابی کلمه ی Christus, Domini را ادا کرد :که به معنی مسیح، خداوند بود. و سپس صدای بلند رعد و برقی شنیده شد که پس از آن رابی گفت “تمام شد”. اختلاف زیادی در میان محققان بر سر بسیاری از جنبه های این داستان وجود دارد. به عنوان مثال، هیچ سند و مدرکی در دست نیست که نشان دهد پدر هیوز مراسم جن گیری را در بیمارستان دانشگاه جورج تاون اجرا کرده است و هیچ سابقه پزشکی ای نشان نمی دهد که پدر هیوز به دلیل آسیب به بیمارستان رفته باشد. همچنین، کشیش هالوران که در آخرین جن گیری حاضر بود ادعا میکند که در مورد وقایع خارق العاده ای که در طی مراسم رخ داد توسط همکار دیگر او تا حد زیادی اغراق شده است. او می گوید که تغییر صدای پسر آنقدر شدید و مشخص نبوده که شاهدان دیگر نقل میکنند. او می گوید که آن صدا می توانست از خود پسر تولید شده باشد. او همچنین می گوید که این امکان وجود دارد که نوشته های خونین بر روی بدن پسر توسط خود او با انگشت هایش انجام شده باشد. این پرونده هم از نظر پزشکی و هم روحی و روانی مورد بررسی قرار گرفته است. توضیحات جایگزین بسیاری ارائه شده اند از جمله اینکه ممکن است آن پسر از اختلال روانی ای مانند اختلال شخصیت چندگانه، اتوماتیسم، سندرم تورت، یا اسکیزوفرنی رنج می برده است؛ اما شرایط گزارش شده با علائم معمول این اختلالات به طور کامل مطابقت نمیکنند. برای مثال، معمولا درمان چنین اختلالاتی نیاز به سال ها درمان و دارو دارد اما رابی بعد از آخرین جن گیری به طور کامل بهبود پیدا کرد. همچنین این فرضیه هم پیشنهاد شده است که شاید عمه هریت رابی را مورد آزار جنسی قرار داده است و او پس از مرگ عمه به علت سردرگمی از این رابطه شروع به رفتارهای عجیب کرده است. البته این نظریه صرفا بر پایه یک حدس است و هیچ مدرکی برای دفاع از آن در دست نیست. یکی دیگر از افرادی که به این ماجرا مشکوک است نویسنده ای به نام مارک اوپساسنیک است. او در مقاله ای در مجله ی Strange تحت عنوان پسر جن زده ی شهر کلبه: حقایق سخت و سردِ پشت پرده ی داستانی که الهام بخش فیلم جن گیر شد نوشت: حقایق نشان می دهد که رابی پسر بچه ای لوس و تنها بود، با مادری که بیش از حد مراقب فرزند بود و پدری که رابطه ی صمیمانه ای با پسرش نداشت. به نظر من این ها رفتار پسری رانده شده است که به هر طریقی می خواست از مدرسه بیرون بیاید. او خواستار توجه اطرافیان بود، و می خواست منطقه سکونتش را ترک کند و به سنت لوئیس برود. پس کج خلقی کردن راه حل او بود. او بازی ابداعیِ خود را شروع کرد. مجموعه ای از کشیش هایی که تا به حال هیچ تجربه ای در جن گیری نداشتند دور او جمع شدند در حالی که او را به تخت بسته بودند. واکنش او کاملا طبیعی بود، او با خشم و خشونت با آنها برخورد کرد، و برای رهایی خود تلاش کرد. رابی دوو در ژانویه ۱۹۴۹ بیماری نبود که بدون تعمق در محرک های بیماری های روانی- تنی بتوان به مشکل آن پی برد. مشکلی که شاید روانپزشکی مدرن تا کنون خوب به آن پرداخته باشد. راب تنها یک نوجوان عادیِ دیگر نبود. اینکه آیا علت جن زدگی رابی روانی بود یا ماوراء الطبیعی هنوز بین روحانیون و شکاکین مورد بحث است. صرف نظر از پاسخ آن، داستان واقعی پشت فیلم جن گیر هم درست به همان اندازه بحث برانگیز است. علت دقیق اختلال رابی در آینده باز هم مورد بحث قرار خواهد گرفت. در حقیقت، همه ما باید به طور جداگانه شواهد و حقایق ارائه شده توسط شاهدان عینی را بررسی کنیم و به شخصه تصمیم بگیریم که اختلال آن پسر بچه روانی بوده و یا واقعا توسط یک روح شیطانی احاطه شده بود.

maurice theriault

Soon, the church would authorize an exorcism. As you can see above, the exorcism seemed to have made Maurice's eyes turn almost serpent-like. His forehead developed a very deep and nasty gash, that seemed to come from nowhere. Also, his ...

maurice theriault

Soon, the church would authorize an exorcism. As you can see above, the exorcism seemed to have made Maurice's eyes turn almost serpent-like. His forehead developed a very deep and nasty gash, that seemed to come from nowhere. Also, his ...

موریس تریالت

یکی از اولین و شاید جالب ترین موارد جن گیری تاریخ که البته ضبط نیز شده است مربوط به پیرمردی کشاورز در ایالت ماساچوست آمریکا بنام موریس تریالت مبیاشد. موریس تریالت و همسرش نانسی زندگی آرامی داشتند و به تازگی نوه دار نیز شده بودند، تمام افراد محلی موریس تریالت را انسانی دوست داشتنی و بسیار مظلوم میدانستند و به هیچ وجه بنظر نمیرسید این شخص دست به اعمال خشونت بار بزند پس از مدتی اما موریس تریالت دچار تغییر رفتارهای ناگهانی شد و گاهی شب ها از خواب بیدار شده و به همسرش که همچنان خواب بود زل میزد و یک بار نیز زیر باران و در میانه های شب از خانه بیرون رفته و با چشمانی بسته زیر درختی نشسته بود. رفتار موریس به مرور بسیار بدتر شد و شروع به کتک زدن همسرش کرد و بارها تهدید کرد که همه ی اعضای خانواده اش را خواهد کشت. نکته ی بسیار عجیبی که در این میان وجود داشت مسئله ی تغییر صدا و گاها زبان موریس بود، بر اساس گزارشات همسرش موریس به ناگاه شروع به صحبت کردن به زبانی ناآشنا میکرد در ابتدای این موضوع تعدادی روانشاس محلی اقدام به بررسی و معالجه ی موریس کردند که این کار پس از گذشت چندین هفته بدون هرگونه موفقیتی پایان یافت و در نهایت خانواده ی تریالت از کلیسای محلی درخواست کمک کرد که آنها نیز موضوع را به اد و لورین وارن اطلاع دادند. اد و لورین تقریبا تمام جلسات خود با موریس را ضبط کردند که در یکی از این جلسات موریس دچار تغییرات فیزیکی بسیار عجیبی مانند برگشتن چشمان، شکافی عمیق در پیشانی و حتی جوشیدن قسمتی از پوست صورتش شد، بر این اساس در یکی از همین جلسات بود که موریس به زبانی عجیب شروع به صحبت کرد و حتی شکلی از یک صلیب در قسمتی از شکمش پدیدار شد. به نظر میرسید که این جلسات در حال بهبود حال موریس تریالت هستند چراکه پس از چند روز حال عمومی او بهتر شده و رفتارش تغییر کرد. اما این پایان ماجرا نبود و حدود 3 ماه پس از آخرین جلسه همسر موریس نانسی در تماسی با وارن ها عنوان کرد که موریس دوباره تغییر کرده و چشمانش شیطانی شده اند در این زمان و پیش از رسیدن پلیس و وارن ها به خانه ی آنها، موریس تریالت به همسرش شلیک کرد که البته همسرش از این حادثه جان سالم بدر برد. بر اساس گفته های نانسی موریس در حالی که بنظر میرسید با چیزی در حال جنگیدن است لوله ی اسلحه را درون دهانش قرار داده و به زندگی خود پایان داد.

Bob Cranmer

Robert "Bob" W. Cranmer (born 1956, Pittsburgh, Pennsylvania) is a veteran, Pennsylvania businessman, author, and politician, best known as a former Republican County Commissioner of Allegheny County, Pennsylvania, from 1996 to 2000. Allegheny County is the second most populous county in Pennsylvania (1.3 million in 1996), following Philadelphia County...

Bob Cranmer

Robert "Bob" W. Cranmer (born 1956, Pittsburgh, Pennsylvania) is a veteran, Pennsylvania businessman, author, and politician, best known as a former Republican County Commissioner of Allegheny County, Pennsylvania, from 1996 to 2000. Allegheny County is the second most populous county in Pennsylvania (1.3 million in 1996), following Philadelphia County...

باب کرانمر

پدیده تسخیرشدگی یکی از موضوعات رایج فیلم‌های ژانر وحشت است به همین خاطر شاید داستان خانه‌های تسخیر شده با توجه به این پیشینه‌ی ذهنی، چندان واقعی به نظر نرسد. اما این مسئله ظاهرا در مورد خانه‌ای تسخیر شده در شهر پیتسبورگ آمریکا صدق نمی‌کند، چون داستان‌های موجود فعلا تا حدی واقعی بودن این ماجراها را تأیید می‌کنند. با این حساب شاید این خانه یکی از همان مکان‌های ترسناک ایده‌آل برای تجربه‌ی گردشگری وحشت باشد در واقع بسیاری از ما حتی تصور پیدا کردن یک خانه‌ی تسخیر شده واقعی را دور از ذهن دانسته و اغلب، شهرت این منازل را ناشی از وجود خرافات، شایعات محلی و داستان‌هایی می‌دانیم که شاید در جهت افزایش محبوبیت و درآمدزایی این مکان‌ها بیان شده‌اند. اما ظاهرا اوضاع در مورد این خانه در پیتسبورگ کاملا متفاوت است، چرا که به نظر می‌رسد این ملک یکی از معدود خانه‌های تسخیر شده جهان است که داستانش رنگ و بویی واقعی دارد. البته اگر ماجرای خانه ترسناک امیتی‌ویل را نیز در خاطر داشته باشید، می‌دانید که موارد دیگری هم وجود دارند خانه‌هایی تسخیر شده توسط ارواح شیطانی که یک تسخیر حقیقی را به نمایش گذاشته‌اند. شیطان ساکن خانه پیتسبورگ نیز چنین وضعیتی دارد و تاکنون افسانه‌های ترسناک متعددی در مورد آن گفته شده است که حتی مورد توجه فعالان حوزه سینما و تلویزیون و نیز مستندسازان قرار گرفته و حتی به‌صورت کتاب به رشته تحریر درآمده‌اند. اما بد نیست در ادامه اندکی بیشتر با این خانه وحشت و نفرینی که بر آن مسلط شده است، آشنا شویم. باب کِرِنمر مدت‌ها است در این خانه سکونت دارد، یعنی چیزی نزدیک به دو دهه قبل از نوشته شدن کتاب اهریمن جاده برانزویل که آن را به همراه اریکا مانفرد به رشته‌ی تحریر درآوده و در اگوست سال 2014 منتشر کرد خانواده کرنمر معتقد هستند که با یک روح اهریمنی زندگی می‌کنند همچون بسیاری دیگر از خانه‌های این چنینی، زمین محل قرار گیری این ملک در گذشته و در خلال دهه‌ی 1700، به‌عنوان محلی کشتارهای مرتبط با قبایل بومی آمریکا شناخته می‌شود، به‌طوری که در کتاب فوق اشاره شده در ماه مارس سال 1972 یک مادر به همراه سه فرزندش توسط اعضای قبیله‌ای بومی در همین نقطه کشته شده‌اند. به نظر می‌رسد نفرین این خانه نیز از قتل‌‌های متعددی سرچشمه گرفته است که روزگاری در این مکان رخ داده‌اند. از سوی دیگری این مسئله باعث فعالیت‌های عجیب و ماورایی شده که این خانه را نیز درگیر خود کرده‌اند. از سوی دیگر نویسنده ادعا می‌کند که این فعالیت‌های ماورایی در سال 1909 بسیار آزاردهنده‌تر از قبل شده‌اند. اما قتل تنها داستان پشت پرده وقوع حوادث عجیب و ماورایی این خانه نیست، چرا که ظاهرا یک کارگر ساختمانی هم به دلیل حسادت به صاحبخانه، این ملک را نفرین کرده است. مالک اصلی فردی به نام اچ. پی. مالیک بود که به جز این خانه، ظاهرا ثروت مناسبی نیز در اختیار داشته و با دختر زیبایی ازدواج کرده بود که ظاهرا باعث شعله‌ور شدن آتش حسادت این کارگر شد اما داستان همچنان ادامه دارد و به نظر می‌رسد زمانی یک پزشک نیز این منزل را اجاره کرده و از آن برای انجام اعمالی غیرقانونی و غیر انسانی استفاده کرده است. گفته می‌شود این پزشک که از قضا معتاد بوده، در این خانه مرتکب تعداد زیادی عمل سقط جنین غیرقانونی شده است. تنها تصور کنید وجود روح این همه جنین‌ بی‌گناه تا چه حد در تقویت نفرین این خانه مؤثر بوده است؟ طبق گفته‌های باب کرانمر، یک مدیوم کاتولیک به نام کانی والنتی، میزبان تجسم روح یکی از این کودکان سقط شده بود که ظاهرا به دنبال پیدا کردن راهی برای مقابله با شیطان بود. از سوی دیگر این مسئله میل عجیب روح اهریمنی ساکن خانه برای آزار دادن کودکان را نیز به نوعی توجیه می‌کند حتی اگر در نگاه اول چنین تصور کنید که خانه واقع در جاده برانزویل یک خانه ایده‌آل و کامل است، اما باب کرنمر اعتراف می‌کند که از همان لحظه اولی که این خانه به بازار خرید و فروش ملک ارائه شد، چیزی مشکوک و ناخوشایند در مورد آن وجود داشت. با این حال و با توجه به توضیحات موجود، به نظر می‌رسد این خانه به ویژه در انتظار این خریدار خاص بوده است. کرانمر تأیید می‌کند که این ملک دقیقا همان زمانی برای فروش گذاشته شد که او به دنبال خرید ملکی جدید بود. از سوی دیگر فروشنده به سرعت با پیشنهاد او موافقت کرد. اما خرید این ملک مساوی بود با آغاز ترس و وحشت خانواده کرانمر که از همان بدو امر به خاطر فعالیت‌های غیرقابل توضیح و ماورایی دچار ترس و نگرانی شدند در دسامبر سال 1988 باب به همراه همسرش لیسا و چهار فرزندشان وارد این خانه جدید شدند. باب که دوران کودکی خود را در این منطقه سپری کرده بود، به دنبال خرید ملکی در همین منطقه بود که قرعه به نامش افتاد و با اهریمن ساکن این خانه همسایه شد. رویای شیرینی که کرانمر در ذهن خود تصور می‌کرد، خیلی زود به کابوسی تلخ تبدیل شد. ظاهرا در اولین ورود خانواده به این خانه‌ی جدید، یکی از پسرها ناپدید شده و کمی بعد گریان روی راه‌پله پیدا شد، به‌طوری که خانواده تصور کردند اتفاق بسیار بدی برای او افتاده است. کرنمر ادعا می‌کند که حدود یک هفته بعد از اثاث‌کشی، آن‌ها متوجه شدند خانه چه در گذشته و چه هم‌اکنون درگیر ناآرامی و بی‌نظمی‌های متعدد و بعضا ترسناک و ناخوشایندی بوده است. گاهی آن‌ها متوجه خونی می‌شدند که از دیوارها می‌چکیده، گاهی اوقات با لکه‌های آب مواجه می‌شدند، گاهی چراغ‌ها خودبخود روشن شده و نجواهای عجیب و صدای قدم زدن در راهروها به گوش می‌رسید، بی‌آنکه کسی در آن اطراف حضور داشته باشد. در همین زمان بود که رایان بوئل از مرکز تحقیقات ماورایی A&E’s Paranormal State متوجه حضور یک روح اهریمنی در خانه شد که در قالب ماده‌ای شبیه به خون صورت مادی به خود گرفته بود در این میان اتاقی موسوم به اتاق آبی عملا قابل سکونت نبود. این اتاق به خاطر رنگ دیوار و قالیچه آبی رنگش، اتاق آبی خوانده می‌شد. این اتاق به نوعی مرکز رخدادهای ترسناک و ناخوشایند خانه شیطان بود و هیچ کدام از اعضای خانواده در آنجا احساس آرامش و راحتی نمی‌کردند. طبق مستندات ارائه شده در کتاب کرنمر، یک مخلوق سایه‌مانند در این اتاق حضور داشت. سایه‌ای که در صورت حضور افراد در اتاق، خشمگین می‌شد. یک بار نوه کرانمر شب هنگام و در مسیر رفتن به آشپزخانه، وارد این اتاق شده بود. بعدا او را در حالی پیدا کردند که از ترس همچون بید می‌لرزید و از هیولایی می‌گفت که می‌خواسته او را بگیرد همچنین کرنمر در کتابش اشاره کرده که ظاهرا این روح اهریمنی حاضر نبوده تنها در اتاق آبی ساکن باشد و حتی تصمیم داشته تا افراد خانواده را هم تسخیر کند. در همین زمان آن‌ها متوجه خراش‌هایی شدند که تقریبا روی بدن تمامی اعضای خانواده قابل مشاهده بوده است و ایجاد این خراش‌ها تنها معطوف به زمانی نبود که کسی از اطراف اتاق آبی عبور می‌کرد. این روح اهریمنی گاهی تمام طول شب را در بخش انحصاری خود، مشغول بالا و پایین پریدن و سروصدا کردن بوده و آسایش دیگران را مختل می‌کرد. کرنمر و خانواده‌اش نزدیک به 18 سال در این منزل سکونت داشتند. آن‌ها راه‌های مختلفی را برای مقابله با این مشکلات امتحان کردند، اما یا دستاوردشان بسیار ناچیز بود یا اصولا نتیجه‌ای در بر نداشت. یکی از راه‌کارهای اصلی خانواده خواندن آیات انجیل و استفاده از صلیب بود، به این امید که این کارها از آن‌ها در برابر این روح شیطانی محافظت کند. هرچند عملا این اقدامات مثمر ثمر نبوده و به دنبال بالا گرفتن فعالیت‌های اهریمنی، آن‌ها سرانجام در سال 2006 ناگزیر دست به دامن اسقف شهر شدند در این میان باب کرنمر به نوبه‌ی خود وقت زیادی را صرف سروکله زدن با این شیطان نامیرا کرد، هر چند این مسئله به‌خصوص در سال‌های 2005 و 2006 او را درگیر مشکلات متعددی کرد. به هر حال علی‌رغم تمامی اتفاقات و دردسرهای پیش آمده، باب کرنمر همچنان در این خانه زندگی می‌کند. در یک مصاحبه با شبکه رادیویی WRNR radio او گفت حال همگی آن‌ها خوب است و حتی نوه‌های‌شان شب‌ها در خانه می‌خوابند. شاید بالاخره روح ناآرام و اهریمنی دست از تلاش‌هایش برداشته است و شاید نه، او اکنون در انتظار یک صاحبخانه جدید و شروع موج دوباره‌ای از وحشت و نگرانی است؟

Elisabeth de Ranfaing

Elisabeth de Ranfaing was born on October 30, 1592 at Remiremont, Lorraine to the lesser nobles, Jean-Lienard Ranfaing and Claude de Magnieres. She was forced into wedlock by her parents to marry the much older nobleman Francois Dubois,...

Elisabeth de Ranfaing

Elisabeth de Ranfaing was born on October 30, 1592 at Remiremont, Lorraine to the lesser nobles, Jean-Lienard Ranfaing and Claude de Magnieres. She was forced into wedlock by her parents to marry the much older nobleman Francois Dubois,...

الیزابت د رانفینگ

ماری الیزابت د رانفینگ یا ماری الیزابت د لا کروسی متولد 30 اکتبر 1592 در رمیرمونت، لورن فرانسه بود خانواده الیزابت قصد داشتند او را برخلاف نظرش به ازدواج فرانسوا دووویس یک نجیب زاده فرانسوی در بیاورند اما او از این وصلت ممانعت کرده و به از خانه متواری می شود وی در سال 1618 با دابوئیس ازدواج می کند و ثمره این ازدواج سه فرزند بود. پس از این که شوهر الیزابت د رانفینگ از دنیا رفت و یک پزشک محلی که بعد‌ها به جرم جادوگری در آتش سوزانده شد به الیزابت علاقمند شد و از وی خواستگاری نمود. الیزابت دست رد به سینه این پزشک زد و پیشنهاد ازدواجش را قبول نکرد. این پزشک که ید طولایی در ساخت معجون‌های عجیب و غریب دارویی داشت شروع به ساخت معجون‌هایی کرد تا با خوراندن آن‌ها به الیزابت، او را عاشق خودش کند. همان‌گونه که انتظار می‌رفت این شربت‌های عشق، الیزابت را نه تنها عاشق این پزشک نکرد بلکه زمینه‌ساز ایجاد رفتار‌های عجیبی در این زن بیچاره شد این رفتار‌ها به اندازه‌ای عجیب و غیرطبیعی بودند که دیگر اطبا از بهبود الیزابت قطع امید کردند و مدعی شدند که او جنی شده است. در نتیجه اطرافیان الیزابت برای درمان به دنبال جن‌گیر رفتند. تا اینجای ماجرا شاید قضیه جنی‌شدن الیزابت خیلی ترسناک نباشد، اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد و چند نفر جن‌گیر حاذق در مراسم جن‌گیری الیزابت شرکت کردند. شاهدانی که در این مراسم حضور داشتند مدعی شدند الیزابت در حالتی بسیار ترسناک و رعب‌انگیز با چند زبان مختلف مانند فرانسوی، یونانی، لاتین، عبری و ایتالیایی به صحبت آمده بود. الیزابت از افکار افرادی که در حال جن‌گیری او بودند باخبر بود و با به زبان آوردن این افکار، افرادی که در این مراسم حضور داشتند را کاملاً شگفت‌زده کرد و ترساند جالب اینجاست یکی از جن‌گیر‌ها در این مراسم دعایی را به زبان لاتین می‌خواند و در خواندن این دعا اشتباه می‌کند، در این لحظه الیزابت متوجه اشتباه این جن‌گیر می‌شود و به گونه‌ای مسخره‌آمیز اشتباه او را به وی گوشزد می‌کند. الیزابت در این مراسم از اطلاعات محرمانه‌ای که هیچ‌کسی از آن‌ها خبر نداشت سخن می‌گوید و جن‌گیر‌ها هر کاری از دستشان بر می‌آمد برای رهایی او انجام می‌دهند، اما از بخت بد روزگار، جن بسیار قدرتمندی الیزابت را در اختیار گرفته بود و به همین دلیل جن‌گیر‌ها هر کاری کردند نتوانستند این جن را از وجود او خارج کنند. شوربختانه الیزابت هرگز از چنگال این جن نابکار خلاص نشد و به مدت 7 سال در تسخیر جن بود (تاریخ مرگ 1 ژانویه 1649).

Julia

CNN: She was a middle-age woman who wore flowing dark clothes and black eye shadow. She could be charming and engaging. She was also part of a satanic cult. She called herself the queen of the cult, but Gallagher would refer to her as "Julia," the pseudonym he gave her...

Julia

CNN: She was a middle-age woman who wore flowing dark clothes and black eye shadow. She could be charming and engaging. She was also part of a satanic cult. She called herself the queen of the cult, but Gallagher would refer to her as "Julia," the pseudonym he gave her...

جولیا

گفته می‌شود وقتی جن روحی را تسخیر می‌کند ممکن است بعد از آن فرد حافظه یا شخصیت کلی خود را از دست بدهد و هیچکدام از وقایع جن زدگی خود را به یاد نداشته باشد. در واقع در بیشتر موارد با نفوذ جن به روح شخص، صدای او کمی تغییر کرده و حالت صورتش کمی غیر عادی می‌شود به گونه‌ای که چشمان کمی بازتر از حد معمول می‌شود. معمولا بر اثر جن زدگی فرد کارهایی عجیب و غیر قابل پیش بینی انجام می‌دهد به طوری که کاملا درون گرا شده و ارتباط خود را با دیگران قطع یا محدود می‌کند؛ گاهی اوقات دچار حمله‌های عصبی و روانی می‌شود و بیشتر از قبل ساکت و پرخاشگر می‌شود. گفته می‌شود که این افراد مدتی طولانی به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شوند یا با اشیاء و فضای خالی صحبت می‌کنند. بسیاری افرادی که جن بر آن‌ها غالب می‌شود نا خود آگاه دچار کبودی و جراحاتی در سطح پوست خود می‌شوند و نمی‌توانند علت آن را پیدا کنند. رفتار‌های جولیا به اندازه‌ای عجیب و غریب بود که روان‌پزشک او از درمان این دختر نا امید شد و مدعی گردید که جولیا به لحاظ علم روان‌شناسی بیماری خاصی ندارد و رفتار عجیب او ناشی از تسخیر وجود او توسط موجودی فراطبیعی است دکتر ریچارد. اِی. گالاگِر ، در حال انجام معاینه‌های پزشکی متوجه شد که جولیا در مقابل او به ناگهان در هوا معلق می‌شود و با زبانی صحبت می‌کند که کاملاً مشخص است این زبان مربوط به جولیا نیست. از طرف دیگر جولیا راز‌های سربه‌مهری از دیگران می‌دانست و گاه و بیگاه به اطرافیانش ناسزا می‌گفت جالب اینجاست که در یکی از جلسه‌های درمان، این موجود شیطانی که جسم جولیا را تسخیر کرده بود از طریق جولیا به دکتر گفت که این دختر را رها کند چرا که جولیا دیگر اختیار خودش را ندارد و متعلق به شیطان است. تمامی این موارد دست به دست هم داد تا این پزشک از درمان‌های طبیعی برای جولیا قطع‌ امید کند و دست به دامان جن‌گیری شود در فرآیند جن‌گیری، جولیا آب مقدسی که روی او ریخته می‌شد را پس می‌زد و حرارت اتاق به‌گونه‌ای غیرطبیعی افزایش پیدا کرده بود. خوشبختانه قضیه جن‌گیری جولیا دست آخر ختم به خیر شد و این دختر بخت‌برگشته از شر جنی که او را تسخیر کرده بود نجات پیدا کرد.

Arne Johnson

Esse caso, teve início no ano de 1980, nos Estados Unidos, na cidade de Brookfield, no estado de Connecticut. David Glatzel era um menino 11 anos que vivia com sua família em uma casa alugada e uma certa noite ele acordou todo mundo na casa desesperado pois teria visto uma ...

Arne Johnson

Esse caso, teve início no ano de 1980, nos Estados Unidos, na cidade de Brookfield, no estado de Connecticut. David Glatzel era um menino 11 anos que vivia com sua família em uma casa alugada e uma certa noite ele acordou todo mundo na casa desesperado pois teria visto uma ...

آرن جانسون

چیز‌های زیادی در دنیا وجود دارند که انسان از آن‌ها می‌ترسد و به همین دلیل نیز تا دلتان بخواهد داستان‌های ترسناکی را سراغ داریم که رویداد‌های وحشتناک و دلهره‌آوری را روایت می‌کنند در این بین بیشتر این داستان‌ها پایه و اساس واقعی ندارند در در‌ واقع ما از چیز‌هایی می‌ترسیم که وجود خارجی ندارند اما این سکه روی دیگری نیز دارد و چیز‌های ترسناک واقعی زیادی در دنیا هست که انسان‌ها را به ترس و وحشت وا می‌دارد. یکی از این موارد داستان‌هایی است که هر از گاهی درخصوص جن‌گیر‌ها و افرادی به اصطلاح جنی شده‌اند می‌شنویم. بعید می‌دانیم به لحاظ علمی، وجود جن‌ها ثابت شده باشد، اما از آنجایی که به لحاظ اعتقادی حضور جن‌ها را باور داریم، این موجودات نادیده و ترسناک حتی در ادبیات ایران و دیگر کشور‌های دنیا نیز ریشه دارند و همین امر باورپذیری جن‌ها را بیشتر کرده است از طرف دیگر ماجرا‌های زیادی را در گوشه و کنار دنیا سراغ داریم که از افرادی که تحت تسلط جن‌ها درآمده‌اند حکایت می‌کنند. این ماجرا‌ها از چیزی که فکرش را بکنید واقعی‌تر و ترسناک‌تر به نظر می‌رسد! داستان آرن جانسون یکی از خشن‌ترین داستان‌های مربوط به تسخیر توسط ارواح شیطانی در چند دهه اخیر به‌حساب می‌آید. در سال 1980 خانواده گِلاتزِل به خانه‌ای جدید در بروکفیلد، کانکتیکات نقل‌ مکان کردند اتفاقات شیطانی زمانی شروع شد که گلاتزل ها قصد تمیز و مرتب کردن خانه را داشتند پس از آن دیوید گلاتزل 11 ساله، رفتار‌های عجیب و ترسناکی از خود نشان داد و به زبان‌های مختلف که پیش از آن این زبان‌ها را بلد نبود با لحنی ترسناک صحبت می‌کرد و گاهی اوقات نیز در هوا معلق می‌شد دیوید درباره پیر مردی صحبت می کرد که او را تسخیر کرده است و تهدید می کند که اگر از خانه اش بیرون نروند روح دیوید را رها نخواهد کرد اگر چه خانواده ادعا کردند صدا های عجیب و غریبی را از اتاق زیر شیروانی شنیدند، اما هیچکس جز دیوید این پیرمرد را مشاهده نکرده بود. پس از اینکه حال دیوید بدتر شد خانواده به سراغ یک کشیش کاتولیک رفتند تا به انها کمک کند در نتیجه کشیش‌ دست‌ به‌ کار شد و مراسم جن‌گیری برای دیوید صورت گرفت، اما این مراسم نیز دردی از این نوجوان 11 ساله درمان نکرد و دیوید همچنان در تسخیر شیطان بود کشیش ناچارا رخداد ها را برای کلیسا شرح داد و کلیسا محققان ماورا الطبیعه اد و لورن وارن را برای بررسی موضوع به خانه گلاتزل ها فرستاد. لورن پس از ورود به خانه سایه های شیطان را در اطراف گلاتزل ها مشاهده می کند گلاتزل ها ادعا کردند که دیوید توسط فردی نامرئی مورد ضرب و شتم قرار گرفته و هر شب تشنج می کند پس از حضور وارن ها قضیه از این هم وخیم‌ تر شد و آرن جانسون نامزد خواهر دیوید، اشتباه بسیار وحشتناکی را انجام داد و شیطانی که دیوید را تسخیر کرده بود، تحریک کرد در اکتبر سال 1980 وارن ها به پلیس بروکفیلد تماس گرفته و درخواست کمک می کنند. وارن ها قبل از این اتفاق به ارن جانسون هشدار می داده بودند که دیوید را عصبانی نکند (هر چند این هشدار در سریال A Haunting که از رخداد های این خانه ساخته شده است نشان داده نمی شود). به صورت عجیبی رفتار های دیوید به ارن جانسون نیز سرایت کرده بود او از فردی که بسیار آرام و گوشه‌گیر بود، به فردی پرخاشگر تبدیل شد. در 16 فوریه 1981 ، جانسون از بیمارستان مرخص می شود زمانی که به خانه می رسد آلن بونو که صاحبخانه اش، بود را مشاهده کرد بونو که به تازگی از می خانه بازگشته بود در حالت مستی با جانسون درگیر می شود. آرن بدون مکث یک چاقو از جیب خود (5 اینچ) بیرون می آورد و چندین ضربه به آلن بونو وارد می کند چند ساعت بعد بونو می میرد اما در کمال تعجب آرن ادعا می‌کند که هیچ خاطره‌ای از این حادثه ندارد و چیزی یادش نمی‌آید. این اولین قتل در تاریخ بروکفیلد، کانکتیکات بود. روز بعد وارن ها به پلیس اطلاع دادند که آرن جانسون هیچ اختیاری در رفتارش ندارد پس از آن این موضوع رسانه ایی می شود محاکمه آرن جانسون در تاریخ 28 اکتبر 1981 برگزار شد همسر آرن سعی کرد تا قاضی دادگاه را راضی کند که جانسون توسط شیاطین تسخیر شده است اما هیئت منصفه موجودیت شیطان را توضیحی مناسبی برای ارتکاب قتل ندانست. جانسون به 10 تا 20 سال حبس محکوم شد، هر چند که پس از 5 سال آزاد گردید. تاثیر این اتفاق بر فرهنگ در سال 1983، جرالد شرت، با کمک لورن وارن، کتابی درباره این حادثه با عنوان شیطان در کانکتیکات منتشر کرد لورن اعلام کرد که سود حاصل از فروش این کتاب با خانواده گلاتزل تقسیم می شود منابع تایید کرده اند که دو هزار دلار برای نشر این کتاب به خانواده گلاتزل پرداخت شده است. با این که برخی افراد رخداد هایی که این خانواده از سر گذراندند را ساختگی و فریبکارانه توصیف کردند اما وارن ها رخدادن این حوادث را تایید کردند و اظهار نمودند که بجز آنها شش کشیش در ماجرا گلاتزل ها دخیل بودند.

Ammons Family

The Ammons haunting case, also known as the 200 Demons House or Demon House, is an alleged haunting and demonic possession which occurred in Gary, Indiana, in the United States in 2011. Latoya Ammons, her mother, Rosa Campbell, and her three children claimed paranormal activity occurred in the residence. The story was publicized in January 2014 and received national attention...

Ammons haunting case

The Ammons haunting case, also known as the 200 Demons House or Demon House, is an alleged haunting and demonic possession which occurred in Gary, Indiana, in the United States in 2011. Latoya Ammons, her mother, Rosa Campbell, and her three children claimed paranormal activity occurred in the residence. The story was publicized in January 2014 and received national attention...

خانواده آمونز

در نوامبر سال 2011 لاتویا آمونز و سه فرزند 7، 9 و 12 ساله خود به همراه رزا کمپبل به خانه ایی در خیابان کارولینای 3860 که در منطقه گری شیکاگو واقعه شده بود نقل مکان کردند مدتی پس از سکونت انها رخداد هایی عجیب در این خانه رخ می دهد مگس های زیادی به سمت خانه سرازیر شدند آمونز ها پس از مدتی این ادعا را کردند که روح خانواده ایی قبل از آنها در این خانه ساکن بودند آنها را ازار می دهند کمپبل در ابتدا صدا هایی عجیب از زیر زمین خانه می شنید پس از آن ادعا کرد یک سایه که شبیه به یک مرد بوده را در نشیمن مشاهده کرده است که اقدام به خفه کردن او نموده اما تمام ماجرا به این اتفاقات خلاصه نشد. به گفته لاتویا آمونز دختر 12 ساله اش (نام او گفته نشده است) ادعا کرد شبانه با یک موجود که در بالای تختش ظاهر می شود صحبت می کند و پسر 9 ساله او توسط یک نیرو ناشناخته در اتاق به پرواز در می آید همچنین پسر 7 ساله اش می گوید چشمانش به پشت سرش رفته است و نیرویی او را به مرگ تهدید میکند آمونز ها در تاریخ 19 آوریل سال 2012 به روان پزشک مراجعه می کنند پس چند ساعت ماموران پلیس طی گزارشی ترسناک از راه رفتن پسر لاتویا روی دیوار بخش خدمات کودکان، به این مرکز مراجعه می کنند این خبر در رسانه هایی مانند مجله نیویورک دیلی نیوز منتشر می شود پس از رسانه ایی شدن این اتفاقات روزنامه ایندیاناپلیس استار با انتشار یک تصویر از خانه آمونز ها شیطانی بودن این خانه را اثبات نمود. پدر مایکل مگینوت از طرف کلیسا برای بررسی رخداد های این خانه به آنجا می رود و طی مصاحبه ایی ادعا می کند که آمونز ها توسط شیاطین عذاب می کشند او به همراه چندین تن دیگر سعی در اخراج شیاطین از این خانه کردند نهایتا در سال 2012 خانواده آمونز به خانه خود بازگشتند و ادعا کردند وقایع متوقف شده است. پزشک روانشناس جفری اونویوکو در این رابطه ادعا می کند که فرزندان لاتویا از مشکلات روانی رنج می بردند و این مشکلات روانی را در مدرسه نیز بروز می دادند به گفته جو نیکل محقق اتفاقات فراطبیعی عکس منتشر شده توسط روزنامه ایندیاناپلیس استار ساختگی بوده و پلیس نیز این موضوع را اظهار داشتند چارلز ریاد صاحبخانه ادعا کرد که مستاجرین قبلی نیز چنین وقایعی را تجربه نکرده بودند و آمونز ها برای نپرداختن اجاره خانه چنین داستان هایی را تعریف کرده اند ریاد اعتقاد داشت این حوادث کلاهبرداری است. در سال 2014 زک بگنس این خانه را برای 35،000 دلار خریداری کرد و در ژانویه 2016 پس از فیلمبرداری مستند Demon House آن را تخریب کرد این مستند در تاریخ 16 مارس 2018 منتشر شد استیو بارتون این مستند را یکی از قانع کننده ترین فیلم ها ،درباره وجود ارواح در جهان دانست.

Ana Ecklund

Anna Ecklund was a pseudonym for Emma Schmidt (born March 23, 1882), an American woman whose alleged demonic possession and exorcism occurred over several decades, culminating in an extensive exorcism that lasted from August 18 to December 23, 1928 in Earling, Iowa...

Anna Ecklund

Anna Ecklund was a pseudonym for Emma Schmidt (born March 23, 1882), an American woman whose alleged demonic possession and exorcism occurred over several decades, culminating in an extensive exorcism that lasted from August 18 to December 23, 1928 in Earling, Iowa...

آنا اکلاند

آنا اکلاند نام مستعار دختری به نام اِما اشمیت است که در 23 مارس 1882 در ویسکانسین متولد شد خانواده او مذهب کاتولیک داشتند بر طبق مدارک خانواده اِما مهاجرین آلمانی بودند و سال ها قبل از به دنیا آمدن اِما به آمریکا نقل مکان کردند اِما اشمیت از نوجوانی باعث ترس و وحشت در خانواده خود شد او اعمال جنسی غیر قابل توصیفی را انجام می داد او از سن چهارده سالگی دچار مشکات روحی و روانی گشت و کنترل او برای خانواده اشمیت دشوار شد ناچار در سال 1912 خانواده اشمیت به سراغ پدر فوفیلوس ریزینگر که یک کشیش آلمانی تبار بود می روند ریزینگر سال ها سعی داشت به آنا اکلاند کمک کند اما در این امر ناموفق بود. در سال 1928 طی مشورت پدر فوفیلوس ریزینگر با کشیشی به نام جوزف استیگر تصمیم بر این شد آنا اکلاند را به یک کلیسا متعلق به فرقه فرانسیسکن در ایرلینگ ایالت آیووا ببرند تا شاید در آن مکان مقدس بتوانند او را از شر شیطان خلاص نمایند آنا به آنجا برده شد و جن گیری های متعددی در کلیسا انجام گرفت آنا اکلاند روز های بسیاری را بدون غذا دوام آورد جلسات جن گیری آنا از 26 اوت آغاز شد و جلسه دوم از 13 تا 20 سپتامبر ادامه یافت و جلسه سوم و نهایی از 15 تا 23 دسامبر سال 1928 انجام گرفت در این جلسات آنا در معرض خوشونت و آزار بی وقفه کشیش و راهبه های کلیسا قرار گرفت به طوری که ساعت ها با تناب به در و دیوار های کلیسا بسته شده و روی او آب مقدس ریخته می شد در این جلسات گزارش شد که آنا به زبان های مختلفی صحبت می کرد و رفتار او بسیار بی هدف و خوشونت آمیز بود بطوری که باعث شد چندین راهبه قصد انتقال به کلیسا دیگری را داشته باشند. در روز 23 دسامبر پدر ریزینگر او را از جهنم و عذاب جهنم می ترساند و به او فرمان می دهد که از کالبد آنا خارج شود در این لحظه آنا با ریختن اشک به ستایش عیسی مسیح می پردازد و خشونت کشیش ریزینگر نتیجه می دهد داستان آنا اکلاند در هفته نامه تایم در سال 1936 منتشر می شود و تنها عکس از این رخداد عکس کشیش ریزینگر بود و تصمیم بر این شد هویت آنا پنهان بماند این داستان بانی ساخت فیلم The Exorcism of Ana Ecklund در سال 2016 نیز گردید.

george lukins

The Rev. Joseph Easterbrook, the Anglican vicar of Temple Church, was summoned on Saturday, 31 May 1778, by Mrs. Sarah Barber, a woman who was travelling in the village of Yatton, Mendip, in the county of Somerset. The woman told the pastor that she came across a man by the name of George Lukins, a tailor and common carrier by profession...

george lukins

The Rev. Joseph Easterbrook, the Anglican vicar of Temple Church, was summoned on Saturday, 31 May 1778, by Mrs. Sarah Barber, a woman who was travelling in the village of Yatton, Mendip, in the county of Somerset. The woman told the pastor that she came across a man by the name of George Lukins, a tailor and common carrier by profession...

جورج لوکینز

جورج لوکینز یک خیاط چهل چهار ساله ، متدین و شناخته شده اهل روستای یاتون در شهر بریستول انگلستان بود وی در سال 1769 به مردم روستای یاتون از تجربه اتفاقات فراطبیعی شکایت می کند و چندین و چند مرتبه رخداد های عجیبی را مشاهده می نماید که جوابی برای آن وجود نداشت. اما مردم یاتون سخنان لوکینز را جدی نگرفتند پس از مدتی جورج تشنج کرد و رفتار های عجیبی از خود بُروز می داد فریاد های بی وقفه جورج تمامی نداشت مردم روستا حالت جورج را ناشی از بیماری صرع می پنداشتند و در 3 مه سال 1775 لوکینز را به بیمارستان بریستول منتقل کردند. جورج لوکینز 28 ماه در این بیمارستان بستری شد و مورد مداوا قرار گرفت اما نتیجه ایی در پی نداشت حتی برعکس ، عصبانیت جورج بیشتر شد او صدا و رفتار حیوانات را داشت. پزشکان بسیاری مورد وی را مطالعه کردند اما نتوانستند او را درمان کنند و نهایتا جورج در 8 اکتبر 1775 از بیمارستان مرخص شد و به روستای یاتون بازگشت وی چند سال در این شریط نابسامان باقی ماند تا اینکه در سال 7 ژوئن 1787 موج جدیدی از اختلالات بازگشت. در این مدت رفتار های جورج عجیب تر شده بود او به زبان کشور های مختلف صحبت می کرد و در اتاق به پرواز در می آمد این رخداد ها کوچک ترین شکی در دل همسایگان وی باقی نگذاشت و دیگر کسی به بیماری صرع فکر نمی کرد جورج با فریاد می گفت هفت شیطان در من رخنه کرده است و باید هفت کشیش مرا از این حال نجات دهند زنی به نام سارا باربر که راهبه کلیسا شهر بریستول بود این اخبار را به گوش اسقف می رساند. سارا باربر اسقف را راضی کرد تا به کمک جورج لوکینز بیاید و در نهایت توانست کشیش ها ریچارد سمس و رتور سنت وردبور به سرپرسی کشیش جیمز براون به همراه چهار تن دیگر را در این مراسم حاضر کند ولی اسقف کلیسا بریستول کریستوفر ویلسون و کشیش جان وسلی یکی از بنیانگذاران جنبش متدیست ها از حضور در این مراسم خودداری نمود. 7 کشیش به صورت مداوم لوکینز را تقدیس کردند تا در نهایت او نجات پیدا کرد بر اساس تاریخ او تا سال 1798 به زندگی خود ادامه داد و تا پایان عمر به خدای خود ایمان داشت.

Smurl haunting

The Smurl Haunting refers to claims made by Jack and Janet Smurl of West Pittston, Pennsylvania, U.S., who alleged that a demon inhabited their home between 1974 and 1989. The Smurls' claims gained wide press attention and...

Smurl haunting

The Smurl Haunting refers to claims made by Jack and Janet Smurl of West Pittston, Pennsylvania, U.S., who alleged that a demon inhabited their home between 1974 and 1989. The Smurls' claims gained wide press attention and...

خانواده اسمورل

در سال 1974 خانواده اسمورل ، جک و جانت به همراه چهار دختر خود به نام های سحر ، هدر ، شانون ، کارن قصد نقل مکان به غرب پیتستون در ایالت پنسیلوانیا را کردند این خانه قدیمی در محله ایی ارام ساخته شده بود جک و جانت در سال 1967 با یک دیگر ازدواج کرده و جک در 1968 وارد نیرو دریایی ایالات متحده شده بود خانواده اسمورل مذهب کاتولیک داشته و افراد با ایمانی بودند انها زندگی خود را در خانه جدید شروع کردند همه چیز عادی بود تا این که اتفاقات عجیب شروع شد. تلوزیون خود به خود اتش گرفت صدا های عجیب از حمام باعث شد جک خود را به انجا برساند تمام سینک حمام خط خطی شده بود خانواده اسمورل سگی در خانه نگه داری می کردند اما امکان نداشت سگ بتواند این عمل را انجام دهد این پایان کار نبود این خطوط در دیوار های چوبی انبار خانه هم دیده شد اما باز جدی گرفته نشد. تا این که در سال 1975 سحر دختر بزرگ خانواده جسمی با چهره ایی وحشتناک را در اطراف اتاق خواب خود می بیند که در حال پرواز است این اتفاق چندین و چند شب رخ می دهد فعالیت های ماورا الطبیعه در خانه افزایش یافته و هر بار سینک های حمام تعویض می شد باز علامت چنگ ها روی ان دیده می شد. هر شب صدای پا جسمی در راه پله باعث رعب و وحشت خانواده اسمورل می شد مبلمان انها خود به خود جا به جا می شد و گمان می رفت بر روی صندلی فردی نشسته است پس از گذشت زمان کم کم انها بوی بدی را در خانه احساس می کردند خانه بصورت عجیبی سرد شده بود و صدا های ترسناک شنیده می شد. در ماه فوریه 1985 جانت در حال شستن لباس در زیر زمین خانه بود که جسمی عجیب را می بیند که به او حمله ور می شود این شروع موج جدیدی از اتفاقات خشن تر بود چند روز بعد پنکه سقفی خانه بر روی شانون سقوط می کند اما او از چنگال مرگ فرار می کند. در سال 1986 جک و جانت سراغ دو نفر از معروف ترین کارشناسان ماورا الطبیعه ان زمان رفتند اد و لورن وارن به همراه کاراگاهان پلیس و چند تن از روانشناسان ان زمان شروع به تحقیق بر سر مسائل ان خانه کردند بر اساس اطلاعات،وارن توانایی دیدن شیاطین را داشته که نوعی موهبت الهی بود (چشم برزخ) پس از چند روز وارن وجود 4 جن را در خانه خانواده اسمورل تایید کرد. وارن برای ازار اجنه نوار های مذهبی در سر تا سر خانه پخش می کرد و پروردگار را عبادت می کرد این باعث اتفاقات وحشتناک شد آینه ها می لرزید کمد ها تکان می خورد صدا هایی ترسناک به گوش می خورد و به وارن فحاشی می شد به طوری که منبع صدا نامشخص بود. چند شب بد جک اسمورل مورد حمله جن قرار گرفت این باعث شد اد و لورن وارن از واتیکان در خواست کمک کنند اسقف در محل حاضر شد انها شروع به اخراج شیاطین از خانه کردند که این عمل باعث شد جنی به شکل خوک که بر روی دو پا بود وارد جسم جانت شود شمایل جن را جانت پس از بهبودی تفسیر کرد وارن ها به کمک اسقف توانستند جانت را از شر شیطان خلاص کنند. مدتی خانواده اسمورل از دست شیاطین خلاص شدند اما پایدار نماند و انها در سال 1986 از خانه شیطانی نقل مکان کردند واتیکان تا سال 1988 به جن گیری در این خانه ادامه داد که در اخر اعلام کردند توانسته اند شیاطین را از این خانه خارج کنند اما صحت و سقم ان مشخص نیست در اخر خانواده اسمورل داستان زندگی خود را در کتابی به نام خالی از سکنه به چاپ رساندند.

Annabelle (doll)

Annabelle is a reportedly haunted Raggedy Ann doll. According to Ed and Lorraine Warren, self-described paranormal investigators and demonologists, a student nurse was given the doll in 1968. They say the doll behaved strangely, and that a psychic medium told the student that the doll was inhabited...

Annabelle (doll)

Annabelle is a reportedly haunted Raggedy Ann doll. According to Ed and Lorraine Warren, self-described paranormal investigators and demonologists, a student nurse was given the doll in 1968. They say the doll behaved strangely, and that a psychic medium told the student that the doll was inhabited...

عروسک آنابل

آنابل عروسکی تسخیر شده که توسط دو محقق اتفاقات ماورا الطبیعه به نام های اد و لورن وارن به جهان معرفی شد این عروسک در جعبه ای شیشه ای در موزه اسرارآمیز وارن ها در مونرو کانتیکت قرار دارد. در سال 1970 زنی از یک فروشگاه عروسکی پارچه‌ای با مدل قدیمی خرید تا به عنوان کادوی تولد به دخترش که دانشجوی کالج بود، هدیه کند. دختر این عروسک را بسیار دوست داشته و آن را در آپارتمانی که با دوستانش در آن ساکن بود ، نگهداری می‌کرد اما چندی نگذشت که دختر و هم اتاقیش متوجه شدند که حوادث عجیبی رخ می‌دهد که در روی دادن تمامی آنها این عروسک نیز دخیل است. عروسک ناگهان گم شده و سر از اتاق دیگر در می‌آورد درحالی که حتی کسی آن را لمس نکرده بود به علاوه گهگاه تکه‌های کوچکی از کاغذ پیدا می‌کردند که گویی کودکی روی آنها نقاشی کشیده بود آنها حتی یک روز عروسک را در حالی یافتند که روی پاهای پارچه‌ای خود ایستاده بود، امری که امکان‌پذیر به نظر نمی‌رسید اینجا بود که دخترها وحشت زده شده و به محققان اتفاقات ماورا الطبیعه خبر دادند. این زوج با تحقیقات خود دریافتند که عروسک توسط یک روح شیطانی اشغال شده آنها نتیجه گرفتند که او در نهایت می‌خواسته یک یا هر دو دختر را تسخیر کند. دختران وحشت‌زده، آنابل را به وارن‌ها دادند تا آن را در یک قفسه‌ی شیشه‌ای در موزه‌ی شخصی خود در کانتیکت نگهداری کنند. محفظه شیشه‌ای که روی آن نوشته شده: (اخطار، آن را باز نکنید) اما آیا شما باور می کنید که این رخداد ها حقیقت داشته باشد؟ هم اکنون عروسک آنابل در محفظه ی شیشه ایی در موزه شخصی وارن ها قابل بازدید است.

The Amityville

The Amityville Horror is a book by American author Jay Anson, published in September 1977. It is also the basis of a series of films released from 1979 onwards. The book is claimed to be based on the paranormal experiences of the Lutz family, but has led to controversy and lawsuits over its truthfulness...

The Amityville

The Amityville Horror is a book by American author Jay Anson, published in September 1977. It is also the basis of a series of films released from 1979 onwards. The book is claimed to be based on the paranormal experiences of the Lutz family, but has led to controversy and lawsuits over its truthfulness...

عمارت امیتی ویل

در ۱۳ ماه نوامبر سال ۱۹۷۴، در “اِمیتی ویل” نیویورک، مرد جوان ۲۳ ساله‌ای به نام رونالد دِفو (Ronald Defeo) به داخل کافه‌ای به نام “هری” هجوم آورده و فریادزنان خبر داد که به والدینش تیراندازی شده است. پلیس پس از رسیدن به منزل خانواده‌ی دفو، اجساد ۶ عضو این خانواده یعنی پدر “رونالد دفو” ۴۳ ساله، مادر “لوئیس بریگانت دفو” ۴۲ ساله و چهار فرزند آنها “داون” ۱۸- “آلیسون” ۱۳- “مارک” ۱۱ و “جان متیو” ۹ ساله را در حالی یافت که در تختخواب‌های خود و با شلیک گلوله کشته شده بوند. رونالد ادعا می‌کرد که در زمان تیراندازی در منزل حضور نداشته است و تنها پس از بازگشت به خانه، با اجساد مواجه شده و بلافاصله هم برای خبر دادن به کافه‌ی هری رفته است. اما با جستجوی پلیس، یک جعبه گلوله اسلحه‌ی “35-Marlin” در اتاق رونالد کشف شد و اینجا بود که او دیگر راهی برای انکار نیافت و به این جنایت هولناک اعتراف کرد. بعد از یک روند دادرسی طولانی، رونالد برای هر شش فقره قتل مجرم شناخته شده و محکوم شد. هر چند پس از ختم دادرسی و به خاک سپردن اجساد قربانیان، هنوز هم سوالاتی بی جواب مانده بود. به عنوان مثال هرگز پاسخی به این پرسش داده نشد که چگونه یک نفر موفق شده به تنهایی ۶ عضو خانواده‌ی خود را به قتل برساند و در عین حال با هیچ مقاومتی هم روبرو نشود؟ همچنین سلاح به کار رفته نیز عجیب بود، چرا که شلیک با این نوع اسلحه تقریباً بی‌سابقه بود. همان گونه که گفتیم اجساد قربانیان در حالی کشف شد که هیچ گونه زخم دفاعی در بدن نداشتند، بررسی پزشکی قانونی مدرکی دال بر وجود سم یا دارو را در خون هیچ کدام از آنها نشان نداد. به علاوه اجساد قربانیان به هیچ وجه از جای خود تکان داده نشده بود. اما ماجرا همین جا به اتمام نرسید، ظاهراً عطش خانه برای خلق لحظات دلهره آور سیراب نشده بود. در ۱۸ دسامبر سال ۱۹۷۵، خانواده‌ی لاتز (Lutez) به این عمارت خالی از سکنه نقل مکان کردند، در حالی که تنها ۱۳ ماه از حادثه‌ی قتل خانواده‌ی دفو گذشته بود. جرج و کاتلین لاتز (George & Kathleen) سبک معماری مستعمراتی هلندی این عمارت را دوست داشتنی و دلفریب دیده و باور نمی‌کردند که قیمت این خانه‌ی زیبا تنها ۸۰ هزار دلار باشد. آنها از گذشته‌ی تاریک این ملک آگاهی داشتند، اما هم بر حسب نیاز به فضای بیش‌تر برای راحتی سه فرزند خود و هم به دلیل مناسب بودن شرایط خرید این خانه، چشم بر روی این مسئله بستند. اما مسلماً این زوج بدشانس هرگز تصور نمی‌کردند که تنها ۲۸ روز بعد در حالی که از شدت ترس و وحشت دچار جنون شده‌اند، دار و ندار خود را رها کرده و سراسیمه این خانه را ترک خواهند کرد. یک کشیش کاتولیک به نام “پدر رِی پکورارو” (Ray Pecoraro) به درخواست لاتزها به منزل آنها آمد تا برای خانواده‌ای که تازه به آن جا آمده بودند، آرزوی سعادت و خوشبختی کند. زمانی که کشیش به طبقه‌ی دوم عمارت و اتاقی که روزگاری متعلق به مارک و جان دفو بود، وارد شده و می‌خواست آن جا را با آب مقدس تطیهر کند، دستی نامرئی را احساس کرد که مدام به او سیلی می‌زند و صدایی شنید که خطاب به او می‌گفت: از اینجا بیرون برو”، کاری که کشیش بلافاصله آن را انجام داد. البته کشیش قبل از رفتن به ملاقات خانم و آقای لاتز رفت. او در مورد صدایی که شنیده بود چیزی به آن دو نگفت، اما مصراً از آنها درخواست کرد که به هیچ عنوان اتاق بالای پله‌ها را به عنوان اتاق خواب مورد استفاده قرار نداده و در ضمن به هیچ کسی هم اجازه ندهند در آن اتاق بخوابد. خانواده‌ی لاتز این توصیه‌ی خیرخواهانه را مورد توجه قرار داده و از این اتاق به عنوان خیاط خانه استفاده کردند. از نخستین شبی که آنها به این خانه نقل مکان کردند، تجربیات عجیب و ترسناک هم شروع شد و با گذشت هر روز، این مسئله به بحث و جدل بیش‌تر خانواده دامن می‌زد. به عنوان مثال جرج دائماً احساس سرما می‌کرد، به طوری که ناگزیر، مدام در حال ریختن هیزم به داخل بخاری بود. همچنین عادات بهداشتی او نیز تغییر کرده و او و همسرش “کتی” از نظر سلامتی دچار مشکل شده بودند. دختر کوچک لاتزها بیش‌تر اوقات خود را در اتاقش با همبازی خیالی خود سپری می‌کرد، همبازی که از سوی او این گونه توصیف می‌شد: ” دختری به نام “جودی” با چشمان درشت قرمز و اندازه‌ای متغیر که گاهی از خود خانه نیز بزرگ‌تر است.” این دخترک مرموز همچنین ادعا می‌کرد که هیچ کس قادر به دیدن او نیست، مگر خود او تمایل به دیده شدن داشته باشد. در همین حین وقوع حوادث عجیب و غریب همچنان ادامه داشت، رایحه‌های عجیبی در گوشه و کنار خانه به مشام می‌رسید، نیمه شب و در حالی که همه در خواب بودند، در جلویی منزل با صدایی شدید باز و بسته می‌شد. آنها ردِّ پاهایی سیاه روی سرامیک سرویس بهداشتی مشاهده کردند و کتی یک بار توسط نیروی نامرئی لمس شد، زمانی هم ماده‌ای ژلاتینی و سبزرنگ در کل خانه مشاهده شد. در آن اتاق مرموز بالای پله‌ها صدها حشره پیدا شد، در حالی که فصل مناسبی برای حضور آنها نبود. جرج هر شب ناخودآگاه ساعت سه و ربع از خواب بیدار می‌شد، یعنی همان ساعتی که به گمان پلیس، زمان به قتل رسیدن خانواده‌ی دفو بود. یک بار او در حالی از خواب بیدار شد که شاهد تبدیل همسرش به یک عجوزه‌ی ۹۰ ساله بود و شبی دیگر او را دید که میان زمین و هوا معلق مانده بود. جرج حتی ادعا می‌کرد که شبی از خواب برخاسته و صدای لرزیدن و تکان خوردن تختخواب فرزندانش را می‌شنیده ولی توان هیچ اقدامی را نداشته است، چرا که گویی نیرویی نامرئی او را محکم سرجای خود نگه داشته بود. خانواده‌ی لاتز بارها سعی کردند که با کشیش کاتولیک تماس بگیرند، اما هر بار تلفن قطع می‌شد. زمانی که از بازگشت کشیش ناامید شدند، خود دست به کار شدند. آنها هر کدام با یک صلیب تجهیز شده و به گوشه و کنار خانه رفتند و مشغول عبادت و خواندن دعا و سرودهای مذهبی شدند. اما صدایی به گوش رسید که از آنها می‌پرسید:” نمی‌خواهید تمامش کنید؟” اما آخرین شب حضور آنها در این خانه‌ی شوم، بدترین شب آنها بود. صداهای وحشتناکی تمام فضای خانه را پر کرده بود، مبلمان و اسباب و اثاثیه به این سو و آن سوی خانه حرکت می‌کردند و بچه ها را دچار ترس و وحشتی دیوانه کننده کرده بودند. آن جا بود که درست ۲۸ روز پس از اقامت در این منزل، خانواده‌ی لاتز عطای این خانه را به لقایش بخشیده و آن را ترک کردند. آنها هیچ چیز از منزل برنداشتند، جرج می‌گوید که در آن زمان تمام فکر و ذکرش این بوده که اگر کوچک‌ترین چیزی از آن جا با خود ببرد، اتفاق هولناکی خواهد افتاد. خانواده‌ی لاتز پس از ترک خانه به منزل مادر کتی رفتند و در آرامش آنجا سعی در فراموشی این خاطرات تلخ داشتند. در این زمان اد و لورن وارن تحقیقات را بر عهده میگیرند دو ماه پس از جریان داستان وحشت” اِمیتی ویل”، “لائورا دیدیو” (Laura Didio) گزارشگر شبکه‌ی ۵ نیویورک با این زوج تماس گرفته و از این خانه و رویدادهای عجیب و غیر قابل توضیح آن صحبت و از آنها خواهش کرد که این مسئله را پی‌گیری کنند. یک تیم از گزارشگران، محققان و افراد فعال در زمینه‌ی تجربیات فراواقعی و ماورالطبیعه، توسط “اد وارن” سازماندهی شد. آنها سپس به بازدید این خانه در “خیابان اوشِن” (112 Ocean Avenue) رفتند. اما خانواده‌ی لاتز حاضر نشدند در این بررسی همراه دیگران شده و دیگر بار به درون این خانه قدم بگذارند. در طول این بررسی اتفاقات عجیبی افتاد، مثلاً یک بار زمانی که اِد سرگرم خواندن ادعیه مذهبی برای دفع شیاطین در زیر زمین منزل بود، توسط نیرویی فیزیکی هل داده شد و یا لورن احساس کرد که نیروی شیطانی با او مقابله کرده و او را از نظر ذهنی تحت فشار قرار داده است. حتی اجساد خانواده‌ی دفو را در حالی مشاهده کرد که روی زمین دراز کشیده و بدن آنها با ملافه‌های سفید پوشیده شده بود، به دنبال این تجربه، او توسط نیرویی ماورایی به عقب پرتاب شد. تیم تحقیقاتی همچنین موفق به ثبت تصویری عجیب و شگفت انگیز شدند، تصویری از شبح یک پسر بچه‌ی کوچک در طبقه‌ی دوم منزل. آنها دریافتند زمینی که این خانه در آن ساخته شده، زمانی توسط فردی به نام “جان کِچَم” (John Ketchum) مورد استفاده قرار داشته است. ظاهراً در سال ۱۹۲۴، این مرد که ارتباطی هم با جادوی سیاه داشته، در کلبه‌ای در این زمین به کارهایی ناخوشایند مشغول بوده است. جان درخواست کرده که بدن او در این زمین دفن شود و تا آن زمان نیز جسد او همانجا باقی مانده بود. به علاوه معلوم شد زمانی هم سرخپوست‌های “شینی‌کاک” (Shinicock) را در این زمین زندانی کرده بودند، اینجا خانه‌ی افراد بیمار و دیوانه بوده است، در واقع آنها سرخپوست‌های بیچاره را اینجا رها کرده و آنها آنقدر آنجا می‌ماندند تا بمیرند. وارن‌ها باور داشتند که این ملک دارای انرژی منفی بسیاری بوده که با تاریخی تلخ و سیاه در هم آمیخته است. و در واقع همین تاریخچه باعث شده است تا این خانه همچون آهن ربایی قدرتمند، ارواح شیطانی و مافوق طبیعی را به سوی خود جذب کند. به علاوه آن دو معتقد بودند که همین انرژی‌ها مستقیما زندگی دو خانواده‌ی دفو و لاتز را نیز تحت الشعاع خود قرار داده‌اند. بعدها زوج وارن بازنشسته شدند و خانواده‌ی لاتز نیز این ملک و زمین و اسباب و اثاثیه را فروخته و به کالیفرنیا نقل مکان کردند. خانه‌ای که در سال ۱۹۷۵ تنها به مبلغ ۸۰ هزار دلار فروخته شده بود، در سال ۲۰۱۰ با قیمت ۹۵۰ هزار دلار معامله شد. به هر حال این خانه حتی پس از این ماجراها نیز مورد توجه بازدیدکنندگان و به ویژه عاشقان دنیای ترس و هیجان است. هر چند به تازگی، ادعایی مربوط به فعالیت‌های ماورایی در این خانه گزارش نشده است، اما در زمان فروش خانه یک دلال معاملات ملکی به نام “جیمز اسمیت” (James Smith) تجربه‌ای ترسناک را به همراه دیگر همکارانش پشت سر گذاشت. او می‌گوید که به همراه دو دوست دیگرش به این خانه رفته و گوشه و کنارش را بررسی کردند، همه چیز ظاهراً طبیعی بوده و هیچ علامت مشکوکی مشاهده نمی‌شد، هر چند دو نفر از آنها حس بدی داشتند. سرانجام آنها به زیرزمین ترسناک خانه قدم گذاشتند و آنجا بود که ورق برگشت. جیمز می‌گوید که روی دیوار حفره‌ای را مشاهده کرده و به بررسی آن پرداخت. درست همان زمان متوجه وزش بادی بسیار سرد از میان این حفره‌ی تاریک شد. با توجه به اینکه آن زمان فصل تابستان بود و هوا بسیار گرم، وزش این باد سرد و تغییر دما که خیلی ناگهانی رخ داد، آنها را وحشت‌زده کرد. ضمن آنکه جمیز ادعا می‌کند حس می‌کرده کسی در آن نزدیکی ایستاده و آنها را می‌پاییده است. به هر حال این مشاوران جوان به سرعت خانه را ترک کرده و سوگند خوردند که دیگر قدم به داخل نگذارند. شاید جالب باشد که بدانید جرج لاتز پس از این ماجرا به اشکال مختلف از “رونالد دفو” دفاع کرد، چرا که او باور داشت که رونالد در جنایتی که مرتکب شده، بی‌تقصیر بوده است. او می‌گوید این خانه و صداهای مرموزش رونالد بیچاره را وادار به کشتن اعضای خانواده‌ی خود کرده‌اند.

Perron Family

In January 1971, the Perron family moved into a 14-room farmhouse in Harrisville, Rhode Island, where Carolyn, Roger, and their five daughters began to notice strange things happening almost immediately after they moved in. It started small. Carolyn would notice that the broom went missing, or seemed to move from place to place on its own. She would hear the sound of something...

Perron Family

In January 1971, the Perron family moved into a 14-room farmhouse in Harrisville, Rhode Island, where Carolyn, Roger, and their five daughters began to notice strange things happening almost immediately after they moved in. It started small. Carolyn would notice that the broom went missing, or seemed to move from place to place on its own. She would hear the sound of something...

خانواده پرون

زمستان سال ۱۹۷۰،راجر و کارولین پرون به همراه ۵ دختر خود آندره‌آ ، نانسی ، کریستین ، سیندی و اپریل به یک عمارت دو طبقه‌ی عجیب واقع در منطقه‌ی “هریس‌ویل رُدآیلند نقل مکان کردند، عمارتی که به نام ملک آرنولد پیر نامگذاری شده بود. ظاهر این خانه‌ی اربابی نشان نمی‌داد که چه ترس و وحشتی را در دل خود پنهان کرده است، ترسی که به زودی دامن‌گیر این ساکنان جدید می‌شد مدت‌ها بود که والدین به دنبال خرید خانه‌ای رویایی بودند که تا حد امکان راحتی فرزندان آنها را فراهم کند. خانواده از این جابجایی راضی بودند، این خانه‌ی ۱۰ اتاق خوابه که در زمینی به وسعت ۲۰۰ جریب ساخته شده بود، فضای کافی را برای همه دختران فراهم کرده بود، از سوی دیگر چشم‌انداز این منطقه نیز زیبا و رویایی بود. به نظر می‌رسید همه چیز دست به دست هم داده تا روزهای رنگارنگ و پر نشاطی در انتظار خانواده‌ی پِرون باشد، اما این تنها یک تصور اشتباه بود. این رویا خیلی زود به کابوس بدل شد. پرون‌ها از همان اولین ساعات ورود به خانه حس می‌کردند چیزی ناخوشایند خانه‌ی دوست داشتنی آنها را تحت تأثیر خود قرار داده است. شاید این مسئله به تاریخچه‌ی این خانه باز می‌گشت. این ملک نخستین بار در سال ۱۶۸۰ بنا نهاده شده بود. هشت نسل از یک خانواده در این عمارت متولد شده، زندگی کرده و در نهایت جان سپرده بودند، مرگ و میری که همیشه هم طبیعی نبود. به‌عنوان مثال خانم “جان آرنولد” در سن ۹۳ سالگی خود را در اصطبل خانه دار زده بود. همچنین چندین مورد دیگر خودکشی به وسیله‌ی سم یا دار زدن نیز در طی این سال‌ها گزارش شده بود. به این آمار باید قتل یک کودک ۱۱ ساله به نام “پرودنس آرنولد” توسط یک کارگر مزرعه و البته پیدا شدن اجساد ۴ مرد را اضافه کرد که به شکلی اسرارآمیز منجمد شده بودند. شاید به همین دلیل بود که فروشنده‌ی خانه به راجر توصیه کرد در تمام طول شب، چراغ‌ها را روشن بگذارد. تقریبا تمام اعضای این خانواده به اشکال مختلف حوادث ماورایی را تجربه کردند، اما در این میان، مادر خانواده بیش از دیگران در مرکز توجه ارواح قرار داشت. او یکی از اولین تجربیات خود را این گونه بیان می‌کند: یک بار با یک زن ملبس به لباس خاکستری مواجه شده که سرش گویی از یک سو آویزان بود و با صدایی ناخوشایند خطاب به او گفت:برو بیرون، من شما را با مرگ و تاریکی از این خانه بیرون می‌رانم روزها یکی پس از دیگری با حوادثی عجیب و غیر قابل توضیح سپری می‌شد. تختخواب‌ها تکان می‌خوردند، اسباب و وسایل منزل یا از این گوشه و به آن گوشه سر می‌خوردند یا در هوا معلق بودند. شب هنگام سر و صداهایی عجیبی در خانه به گوش می‌رسید. گوشی تلفن در هوا معلق بود گویی دستی آن را نگه داشته است، اما با ورود افراد به اتاق، گوشی ناگهان محکم به روی تلفن کوبیده می‌شد. صندلی‌ها با ورود مهمانان ناپیدا جابجا شده و تابلوهای آویزان از دیوارها سقوط می‌کردند. پرون‌ها حتی ادعا می‌کردند یک بار یک دیوار به طور کامل محو شده و از آن چیزی باقی نمانده بود این بخشی از دردسرهای سکونت در این عمارت بود، اما شاید در مقابل اتفاقات پیش رو، بخشی ناچیز به شمار می‌آمد. چهره‌ی ترس به زودی بیش از پیش خود را به خانواده نشان داد. در ورودی منزل نیمه شب باز می‌شد و سپس با صدایی بلند بسته می‌شد. بعضی از درها تکان می‌خوردند و بعضی قفل می‌شدند، یک بار گویی نیرویی کل خانه را می‌لرزاند. روح پسربچه‌ای چهار ساله هر شب در خانه پرسه می‌زد و مادرش را صدا می‌کرد: “ماما مااااما”. نیمه شب‌ها کسی به دخترها لگد می‌زد یا موهای آنها را می‌کشید. حتی روح کودکی به “سیندی” گفته بود که اجساد هشت سرباز در دیوار خانه‌ی آنها مدفون شده است، اما بدترین قسمت ماجرا زمانی فرا رسید که یک روح خبیث، کارولین را هدف قرار داده و شروع به شکنجه، آزار و اذیت او کرد. نام این زن “بتشیبا تایر” بود. او در سال ۱۸۱۲ در “رُدآیلند” متولد شد و تمام عمرش را به همراه همسرش “جادسون شرمن” در حومه‌ی “هریس‌ویل” سپری کرد. گفته می‌شد او صاحب چهار فرزند شد که سه تای آنها در همان اوان کودکی جان سپردند. اگرچه در آن زمان آمار مرگ و میر کودکان بالا بود، اما مرگ فرزندان، بتشیبا را در مرکز سؤظن قرار داد. به خصوص به دلیل زخم‌های مرموزی که روی سر کودکان دیده شد، گویی کسی با یک وسیله‌ی تیز سوزن مانند، جمجمه آنها را سوراخ کرده بود. مردم فکر می‌کردند که دلیل این اتفاقات شوم، دست داشتن او در جادوی سیاه و شیطان‌پرستی است. بعدها گفته شد که او حتی نوه‌اش را هم در همین راه قربانی کرده است. دادگاهی برای او تشکیل شد ولی به دلیل کمبود ادلّه‌ی لازم، رأی به بی‌گناهی او داده شد. “بتشیبا” شاید از نظر قانونی بی‌گناه بود، ولی این امر ذهنیتی که مردم از او داشتند را تغییر نداد. به ویژه که در آن زمان گفته می‌شد او خدمتکاران را به دلیل خطاهای جزئی مورد آزار و شکنجه قرار داده و به آنها گرسنگی می‌دهد. در نهایت او در ۲۵ ماه می ۱۸۸۵ با حلق آویز کردن خود از درختی در پشت اصطبل به زندگیش خاتمه داد. پزشک قانونی که او را معاینه کرد، گفت تا به حال چنین چیزی ندیده است. بدن لاغر “بتشیبا” به گونه‌ای خشک شده که گویی از سنگ ساخته شده بود. اکنون به نظر می‌رسید روح بتشیبای عصبانی این خانه را تسخیر کرده است.(بیشتر بدانید…) در ابتدا روح از فشارهای فیزیکی برای مجبور کردن کارولین به ترک خانه استفاده کرد، او را نیشگون گرفته یا به صورتش سیلی می‌زد. اما رفته رفته این شکنجه ابعاد بدتری به خود گرفت. روح بعدا کارولین را با آتش مورد حمله قرار داد و حتی آن گونه که کارولین توصیف می‌کند، او را با چیزی شبیه به سوزن زخمی می‌کرد. او می‌گوید یک بار که روی کاناپه دراز کشیده بود، حس کرده که چیزی سوزن مانند به پایش فرو رفته است، وقتی به پایش نگاه کرده حفره‌ای خون آلود مشاهده کرده که گویی با سوزن خیاطی سوراخ شده است. اما ظاهرا کارولین و خانواده‌اش قصد ترک خانه را نداشتند. اینجا بود که روح ناراضی تصمیم گرفت این بار کارولین را از درون مورد هجوم قرار دهد. این حمله‌ها دیگر بیش از تاب و توان کارولین بود به طوری که خانواده حس کردند کارولین تسخیر شده است، برای همین دست کمک به سوی دو محقق عالم ارواح دراز کردند و اینجا بود که بالاخره زوج معروف “وارِن” وارد ماجرا شدند. “لورن و اد وارن” محققان دنیای ماورالطبیعه‌ای بودند که به دلیل تحقیقاتشان پیرامون مسئله‌ی “عمارت اِمیتی ویل” و همچنین “عروسک تسخیر شده‌ی آنابل” شهرتی قابل توجه داشتند. به محض ورود به خانه‌ی پرون، لورن نیروی تاریکی را از وجود کارولین حس کرد. به نظر می‌رسید روح بتشیبای عصبانی این خانه و به خصوص یکی از ساکنانش را تسخیر کرده است. اما پیش از خانواده‌ی پرون، دیگرانی هم در این خانه سکونت داشتند، پس چرا “بتشیبا” چنین رفتاری را با این خانواده در پیش گرفته بود؟ یکی از اولین فرضیات به محلی نبودن این خانواده می‌پردازد؛ آنها در اینجا غریبه بودند و همچنین باورهای مذهبی دیگر مسئله‌ی مورد اشاره بود. در آن زمان به نظر می‌رسید ایمان خانواده‌ی پرون چند مستحکم نیست. لورن وارن می‌گوید:”ایمان، حافظ شماست. من به خدا باور دارم و همین ایمان به من کمک می‌کند. خدا از من حمایت کرده و مرا در انجام مسئولیت‌هایم یاری می‌کند. در آن زمان خانواده‌ی پرون فاقد چنین باوری بود و این چیز خطرناکی است.” در تلاش برای رهایی خانواده از این طلسم و تسخیر، وارن‌ها سعی کردند با روش‌های مخصوص، خانه را از ارواح پاک‌سازی کنند. اما البته در جریان این کار آنها متوجه حقایق جالب دیگری نیز شدند. اینکه “بتشیبا” تنها روح ساکن این عمارت نیست. ارواح درگذشتگان، مدام در این خانه در جنب و جوش بوده و بعضی از آنها هم ظاهرا بی‌آزار و حتی مهربان بودند. به‌عنوان مثال روحی بود که بوی رایحه گل می‌داد، روح دیگری هر شب دخترها را برای شب بخیر می‌بوسید. مرد ریزه و میزه و بامزه‌ای هم بود که دوست داشت یکجا نشسته و بازی بچه‌ها را تماشا کند و گاهی دستی نامرئی ماشین‌های اسباب بازی را هل می‌داد. حتی یک روح عاشق نظافت و تمیزی نیز در منزل زندگی می‌کرد. پرون‌ها اشاره می‌کردند گاهی با شنیدن سروصدا به آشپزخانه رفته و می‌دیدند که جارو به گوشه و کنار آشپزخانه حرکت کرده و حتی یک کپّه آشغال در وسط آشپزخانه روی هم انباشه و در انتظار دور ریخته شدن است. اما این ارواح آن چیزی نبودند که کارولین را از درون و بیرون مورد شکنجه قرار داده بود. تحمل این شکنجه‌ها دیگر خارج از تحمل کارولین بود. لورن‌ها به این نتیجه رسیدند که شاید جن‌گیری تنها راه نجات کارولین باشد. آنها برای انجام چنین کاری نیازمند اجازه‌ی مخصوص از واتیکان بودند، اما کارولین فرصت چندانی نداشت. آندره‌آ، دختر بزرگ پرون‌ها، در مورد شب جن‌گیری مادرش چنین می‌گوید:”آن شب یکی از بدترین شب‌های زندگیم بود، تصور می‌کردم که مادرم زیر این فشار و ترس شدید می‌میرد. او با صدایی عجیب که پیش از این هرگز نشنیده بودیم صحبت می‌کرد. نیرویی شدید که به نظر من متعلق به این جهان نبود او را به فاصله ۲۰ فوت و به اتاق دیگر پرتاب کرد.” ماجرای ترس و وحشت حاکم بر این خانه در سال ۲۰۱۳ و در قالب فیلم ترسناک احضار (The Counjuring) روانه‌ی پرده‌ی نقره‌ای سینما شد. لورن وارن خود در مقام مشاور به کارگردان “جمیز وان” کمک کرد. این فیلم به گوشه‌ای از آن چیزی می‌پردازد که کارولین پرون در آن دوران متحمل شد. اما پایان ماجرای واقعی خانواده‌ی پرون چیز دیگری است. بر خلاف آن چیزی که در فیلم شاهد آن هستیم، زوج وارن موفق به حل کامل مسئله‌ی خانواده‌ی پرون نشد. در ابتدا به نظر می‌رسید همه چیز رو به بهبود است، اما خیلی زود اوضاع حتی از قبل هم بدتر شد. در حقیقت این گونه که به نظر می‌رسد، محققان فعالیت‌های فراواقعی به جای حل مشکل، ظاهرا تنها بر خشم نیروهای تاریکی افزوده بودند. پرون‌ها به دلیل وضعیت وخیم اقتصادی آن زمان، ناگزیر همچنان در این خانه زندگی کردند و سال‌های ترسناکی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتند. سرانجام در سال ۱۹۸۰ خانواده بالاخره موفق به فروش املاک شد و از بند این هراس هر روزه رهایی یافت پرون‌ها به جرجیا نقل مکان کرند، جایی که به حد کافی از تاریکی حاکم بر “عمارت آرنولد پیر” فاصله داشت. هر چند بر اساس گزارش‌های موجود، نیروهای ماورایی آنها را حتی تا جنوب نیز تعقیب کردند، ولی ظاهرا از شدت و قدرت آنها به حد قابل توجهی کاسته شده بود.

clarita villanueva

The Mayor of Manila, Mr. Arsenio Lacson, had heard that an 18-year-old woman being held in the city's jail on vagrancy charges had claimed for the past nine days that she was being attacked by invisble creatures that would bite her. She described ...

clarita villanueva

The Mayor of Manila, Mr. Arsenio Lacson, had heard that an 18-year-old woman being held in the city's jail on vagrancy charges had claimed for the past nine days that she was being attacked by invisble creatures that would bite her. She described ...

کلاریتا ولانوا

این داستان عجیب ماجرای دختری است که گاهگاه از فرو رفتن دندانهای یک موجود نامرئی در بدنش ، وحشتزده می شد و داد و فریاد میکرد . حتی زمانیکه پلیس به کمکش شتافت باز هم به فریاد زدن ادامه داد . هیچکس نمیدانست این موجود ناشناخته که دندان های خود را در بدن این دختر بیچاره فرو می کند ، چیست ؟و تا به امروز نیز کسی موفق به شناسایی آن نشده است. در شب دهم ماه مه 1951 که شب آرام و گرمی بود ، پلیس این دختر را که دچار هیجانات شدید عصبی شده بود ، به مرکز فرماندهی کل اورد . پزشک مخصوص او را تحت معایناتی قرار داد و سپس در حالیکه غرغر می کرد ، کلاهش را روی سرش جابجا کرد و با اوقات تلخی گفت : این درست و منطقی نیست که برای معاینه یک دختر مصروع نصف شب مرا از رختخواب بیرون کشیده اید. شهرداری مانیل چیزی نگفت و با حیرت به پزشک عصبانی و دخترک بیچاره که فریاد می زد ، نگاه می کرد . تاول هایی که در محل دندان گرفتگی بود ، روی بازویش دیده می شد . آیا این امکان وجود داشت که در موقع بروز حمله عصبی خودش بازویش را گاز گرفته باشد ؟ و یا اینکه همانطور که ادعا می کرد موجودی نامرئی او را در اتاق دربسته اش وحشیانه مورد حمله قرار می داد ؟ هر چه که بود ، این مورد خاص آنقدر عجیب بود که آنها را وادار کرد تا پزشک را نیمه شب به آنجا بکشانند . شبیه همین اتفاق برای دختر 17 ساله ای بنام کلاریتا ولانوا (Clarita Villaneuva) رخ داد . حالات این دختر بقدری حیرات انگیز بود که مأمورین ، رئیس پلیس را فراخواندند و او به نوبه خود پزک مخصوص را بر بالین دختر حاظر کرد . و سپس هر دو به زندان رفتند تا علت آنهمه شلوغی و جنجال را پیدا کنند . پلیس این دختر را که از آوارگان جنگ بود و در خیابانهای شهر مانیل سرگردان شده بود و عده ای دورش جمع شده بودند ، را پیدا کرد . این دختر مدعی بود که توسط یک موجود نامرئی مورد حمله قرار گرفته است. ناظرین این صحنه که اغلب آنها از میخانه های اطراف بیرون آمده بودند ، او را مسخره می کردند و وانمود میکردند که او دیوانه است . به هر حال هر چه که بود ، پلیس قضاوت را به عهده متخصصین گذاشت . آنها دختر را در حالیکه سعی داشت خودش را از دست آنها خلاص کند ، گرفتند و به سلول زندان انداختند . زمانیکه در را پشت سرش بستند ، کلاریتا خودش را بر زمین انداخت و پلیس هم به خواهش او ، برای اینکه نگاهی به محل گاز گرفتگی روی بازویش بیاندازد ، ترتیب اثری نداد . تنها توضیحی که کلاریتا در مورد این موجود نامرئی می توانست ارائه بدهد این بود که : این موجود شبیه به انسانی غول پیکر با چشمانی درست و ترسناک و لباسی گشاد و سیاه رنگ بود و هر وقت که قصد حمله داشت در هوا معلق می شد . پس از گذشت لحظاتی ، دختر دوباره شروع به داد و فریاد کرد و می گفت که آن موجود وحشتناک بازگشته است و از میان میله های زندان اورا مورد آزار قرار می دهد . پلیس که از این رفتار دختر ، خشمگین و در عین حال مضطرب شده بود ، در زندان را باز کرد و در ختر را در حالیکه با صدای بلند ، فریاد می کشید ، به سالن زندان راهنمایی کرد . در انجا پلیس آثار گاز گرفتگی های تازه ای را روی شانه و بازوی دختر مشاهده کرد . محل های کبودی به چیزی شبیه به آب دهان آغشته بود . مامورین با عجله رئیس زندان را مطلع کردند . پس از رسیدن رئیس پلیس و شهردار ، پزشک مخصوص دختر را معاینه کرد. نکته عجیب و شگفت آور ، اینجا بود که هیچکس قادر نیست تا پشت گردن و شانه خود را گاز بگیرد . کلاریتا بقیه شب را روی نیمکتی در جلوی اداره پلیس گذراند ، و آنقدر گریه کرد تا بالاخره خوابش برد . صبح روز بعد ، وقتیکه پلیس اماده شد تا او را به جرم ولگردی به دادگاه ببرد ، دختر دوباره شروع به داد و فریاد کرد . آن چیز نامرئی برگشته بود و پشت او را گاز می گرفت . دو پلیس قوی هیکل او را گرفتند و دیگری نیز دستهای او را نگه داشت . مامورین پلیس در برابر چشمان حیرت زده خود علائم گاز گرفتگی تازه ای را روی بازوها ، کفت دست و گردن دختر بیچاره دیدند . این حمله حداقل 5 دقیقه ادامه داشت تا اینکه دختر در اثر شدت درد از هوش رفت و روی زمین افتاد . پزشک مخصوص زندان دوباره او را معاینه کر و با تعجب سر خود را به نشانه پاسخ منفی تکان داد . زیرا هیچ گونه آثار غش یا صرع در وی دیده نمی شد. محل های دندان گرفتگی واقعی بودند . پزشک بلافاصله شهردار و اسقف اعظم را خبر کرد . تقریبا 30 دقیقه قبل از رسیدن آنها دختر به هوش آمد آثار گازگرفتگی روی بازوهایش ورم کرده بود و کف یکی از دستهایش نیز کبود و متورم شده بود . زمانیکه شهردار و پزشک مخصوص او را به بیمارستان زندان می بردند ، کلاریتا شروع به جیغ . داد کرد و گفت که ان موجود نامرئی دوباره به او حمله کرده است و اینبار او تنها نبود ، بلکه یک موجود چشم درشت دیگر نیز به کمکش آمده بود . شهردار بعدا تاکید کرد که علائم کبودی در اطراف گردن و سر انگشتان دختر دیده شد. سفر پازنده دقیقه ای به بیمارستان زندان ، برای شهردار مانیل ، پزشک مخصوص ، خود دختر و راننده اتومبیل یک کابوس وحشتناک بود . اما این حملات یکباره متوقف شدند و کبودی ها و محل دندان گرفتگی ها به تدریج از بین رفت و دیگر هیچگاه چنین حادثه ای برای وی پیش نیامد . پس از این ماجرا شهردار اظهار داشت که : برای این واقعه شگفت آور هیچ توجیه قابل قبولی وجود ندارد. مارینا لارا(Mariana Lara)پزشک مخصوص نیز در اینباره گفت : «هر بار که حمله شروع میشد ، من از حیرت بر جای خود خشک می شدم .

Enfield poltergeist

The Enfield poltergeist was a claim of supernatural activity at 284 Green Street, a council house in Brimsdown, Enfield, England, between 1977 and 1979 involving two sisters, aged 11 and 13. Some members of the Society for Psychical Research such as inventor Maurice Grosse and writer Guy Lyon Playfair believed ...

Enfield poltergeist

The Enfield poltergeist was a claim of supernatural activity at 284 Green Street, a council house in Brimsdown, Enfield, England, between 1977 and 1979 involving two sisters, aged 11 and 13. Some members of the Society for Psychical Research such as inventor Maurice Grosse and writer Guy Lyon Playfair believed ...

خانواده هاگسن

داستان آمیخته با ترس و وحشت خانواده‌ی «هاگسن» (Hodgson) در ماه آگوست سال ۱۹۷۷ آغاز شد؛ زمانی که آن‌ها در خانه‌ای در شمال لندن و در خیابان «284 Green» زندگی می‌کردند. در آن زمان جنت یازده سال داشت و برادرش جانی، ده ساله بود. شب هنگام، آن‌ها سرو صدای عجیبی در اتاق خواب خود شنیدند و در ادامه شاهد حرکت کردن کشوهای دراور خود به این سو و آن سوی اتاق بودند. «پنی» (Penny) مادری تنها بود که باید از چهار فرزند خود جنت، مارگارت، جانی و بیلی نگهداری می‌کرد. او با مشاهده‌‌ی این وضعیت غرق حیرت و شگفتی شد. جنت با روزنامه‌ی «تلگراف» (the Telegraph) تماس گرفت، اما تجربیات آنها بسیار دورتر از آن چیزی بود که این خانواده در حال تجربه‌ کردنش بودند و بعید بود که کارشناسی بتواند به حل این موضوع کمکی کند. جنت می‌گوید که بعد از آن شب لبریز از بیم و هراس، صداها شروع شدند، صدای ضرباتی که به دیوارها و کف خانه زده می‌شد. اما البته این تجربه، چیزی نبود که تنها منحصر به این خانواده باشد. افراد دیگری نیز شاهد این رویدادهای عجیب و غیر قابل توضیح بودند. مثلا افسر پلیس زنی که از این خانه بازدید کرد، به چشم خود شاهد حرکت کردن صندلی از این سو به آن سوی اتاق بود و حتی سوگند نامه‌ای نیز در مورد مشاهدات خود به امضا رساند. اما «موریس گراس» (Maurice Grosse)، محقق عالم ماورالطبیعه چیزهای بیشتری برای دیدن و بازگو کردن دارد. او حتی شماری از حوادث ماورایی روی داده در این خانه را نیز ثبت و ضبط کرده است. بخش‌هایی از این مشاهدات او در برنامه‌ی «مستند بی‌بی‌سی» (BBC Documentary) به نمایش درآمد. صحنه‌هایی که طی آن‌ها چراغ‌هایی را می‌بینیم که به خودی خود خاموش و روشن می‌شوند و حتی کفش راحتی پرواز کنان به سمت این محقق آمده و به او ضربه می‌زند. همسایه‌های این خانواده «پگی و ویک ناتینگهام» (Peggy & Vic Nottingham) از دیگران شاهدان عینی هستند که به چشم خود نظاره‌گر حوادث ماورایی رخ داده در این خانه بودند. این زوج به «شبکه‌ی بی بی سی» گفتند که آنها نیز صدای ضربه‌ها را به گوش خود شنیده‌اند و ویک می‌گوید که حتی یک‌بار یک لگو مستقیما به سوی او پرواز کرده و به او برخورد کرده است. ویک در همان نخستین شب تسخیر شدن این خانه برای بازدید از دیوارها آمد، اما چیزی تشخیص نداد و نتوانست منبع و منشأ صدا را پیدا کند. به همین خاطر او با مقامات تماس گرفت تا آن‌ها خود دست به کار شده و این مسئله را بررسی کنند. ویک به افسر پلیس گفته بود که خانواده و حتی خود او با شنیدن این صداها و مشاهده‌ی این رویدادهای غیر منطقی، غرق ترس و وحشت شده‌اند. پگی هم تجربیاتی از این دست دارد، او اشاره می‌کند که یک بار که در آشپزخانه بود ناگهان متوجه گودالی آبی شد که ظاهرا آب از هیچ کجا به‌وجود آمده بود، درهای حمام به خودی خود باز می‌شدند و یک بار هم دیده که یک فرچه تمیزکننده خودبخود حرکت می‌کرده است. «جان برکامب» (John Burcombe)، برادر پنی و دایی بچه‌ها که در همان نزدیکی زندگی می‌کند، ادعاهای مشابهی مطرح کرده است. او می‌گوید که شبی که در منزل خواهرش بوده، برای سرکشی به اتاق دخترها سر زده است. در آن جا او یکی از دخترها را در وضعیتی عجیب مشاهده کرد، پاهای خواهر زاده‌اش به جای زمین روی دیوار قرار گرفته بود، در حالی که او هنوز در خواب بود. البته در میان این همه شاهد عینی، گروهی هم هستند که به این راحتی‌ها متقاعد نمی‌شوند. «آنیتا گرگوری» (Anita Gregory) از این جمله است که شک و تردیدهای بسیاری را در مورد داستان این خانواده مطرح می‌کند. مثلا او به این نکته اشاره می‌کند که جنت در تمام طول دورانی که به گفته‌ی خودش توسط نیرویی شیطانی تسخیر شده بود، به هیچ کس دیگری اجازه نداد در اتاقش حضور پیدا کند. در مصاحبه‌ای که در سال ۱۹۸۰ با او انجام شد، حتی خود جنت می‌پذیرد که یکی دو بار، تنها وانمود کرده که تسخیر شده است تا آقای گراس را تحت تأثیر قرار داده و این تصور را در ذهن او به‌وجود آورد که او واقعا توسط چیزی کنترل می‌شود و حتی در ادامه اشاره می‌کند که توانایی تکرار این کار را هم دارد. اما ۳۰ سال بعد و در جریان مصابحه با «آی تی وی» (ITV)، جنت از داستان اولیه‌ی خود دفاع کرد. به‌عنوان مثال وقتی یکی از افرادی که به کل این قضیه با دیده‌ی شک و تردید نگاه می‌کرد اشاره کرد که انسان‌ها گاهی اوقات تعبیر غلطی از یک حادثه کرده یا به طرق مختلف در مسیر برداشت اشتباه قرار می‌گیرند، جنت پاسخ داد: «این شیطان همیشه با من بود، درون من»، و در اینجا او به سر خود اشاره کرد. جنت همچنین یکی از تجربیات خود را با دیگران به اشتراک گذاشت، تجربه‌ای که به گفته خودش اغلب آن را به یاد می‌آورد؛ اینکه یک‌بار در آن دوران پرده‌ای که درست در نزدیکی تخت خواب او قرار داشت به دور گردنش پیچیده شد. او سپس گفت: «این همان لحظه‌ای است که بی‌شک شما را وحشت‌زده می‌کند، اما وقتی این وحشت را به درستی درک خواهید کرد که این حادثه برای خود شما اتفاق بیفتد.» اما سوال اینجاست، چرا جنت؟ در مستند بی‌بی‌سی، مارگارت (Margaret) خواهر بزرگ‌تر جنت که در آن زمان چهارده ساله بود گفت که همه خانواده به اشکال مختلف تجربیاتی از جنس پدیده‌های ماورالطبیعه‌ را پشت سر گذاشتند، اما در این میان جنت اوضاع عجیب‌تری داشت. گاهی صورتش از شدت فعالیت سرخ می‌شد و صدایش اغلب قدرت بیشتری پیدا می‌کرد. در یادداشتی در «تلگراف» نویسنده اشاره می‌کند که این‌گونه فعالیت‌های ماورایی مرتبط با ارواح، اغلب در جوانانی مشاهده شده‌ است که در حال گذر از دوران کودکی هستند. اتفاقا جنت نیز در آن دوران در همین وضعیت به سر برده و نشانه‌های بلوغ در او مشاهده می‌شد. همان‌گونه در فیلم‌ها می‌بینیم، جنت توسط روح یک مرد نجیب زاده به نام «بیل ویکینز» (Bill Wikins) کنترل می‌شود. این طور که به نظر می‌رسد ویکینز مردی هفتاد ساله بوده که مدت‌ها قبل در همین خانه فوت کرده است. از سوی دیگر در نوارهای ضبط شده می‌بینیم که ویکینز داستان مرگ خود را از دهان این کودک روایت می‌کند، این که درست قبل از آنکه این جهان را برای همیشه ترک کند، دچار خونریزی مغزی شده و بینایی چمشانش را از دست داده است. بعد او احساس خواب‌آلودگی کرده و در صندلی چرخ‌دار خود که در گوشه‌ی سالن طبقه پایین قرار داشت، آخرین نفس‌هایش را کشیده و مرده است. پسر بیل تری ویکینز (Terry Wikins)، بعدها این داستان را مورد تأیید قرار داد. «موریس گراس» همچنین موفق شد تا گفتگوهای صورت گرفته با روح را روی نوار کاست نیز ضبط کند. در یکی از ویدیوهای تهیه شده، او از روح درخواست می‌کند که اگر مرد است و قبلا هم ساکن این خانه بوده، با زدن دو ضربه پاسخ مثبت دهد و ترسناک اینکه روح این درخواست را اجابت می‌کند. او همچنین تأیید می‌کند که بیش از ۵۰ سال قبل در این خانه فوت کرده است. به علاوه روح آقای ویکینز می‌گوید که او از زندگیش ناخشنود نبوده و هیچ پیغام خاصی نیز برای بیان کردن ندارد و تنها از شکنجه دادن این خانواده لذت می‌برد و این کار برایش حکم سرگرمی را دارد. وقتی از او خواسته می‌شود که این خانه را ترک کند، او امتناع می‌کند. در ویدیویی دیگر حتی شما می‌توانید صدای این روح را بشنوید که نام موریس را صدا می‌زند، البته وقتی که خود آقای گراس این درخواست را از او می‌کند. در طول مصاحبه با مصاحبه بی‌بی‌سی، حتی می‌توان مکالمه‌ی رد و بدل شده بین جنت و روحی به نام استوارت (Stuart) را شنید. روحی که ظاهرا شوخ طبع است و علاوه بر سلام کردن، سعی می‌کند جوکی هم تعریف کند. وقتی که جنت به حال عادی بازمی‌گردد، می‌گوید که استورات از او استفاده کرده تا خانواده‌اش را برنجاند. اگر تریلر فیلم کانجورینگ ۲ را دیده باشید، با مورد مشابه دیگری نیز روبرو خواهید شد. جنت هم می‌گفت صداهایی که می‌شنود به قدری به او نزدیکند که او احساس می‌کند آن‌ها را درست از پشت گردنش می‌شنود، مثل اینکه کسی درست پشت سر او ایستاده و صحبت می‌کند، اما او هیچگاه احساس نکرده که کسی درون او حضور دارد. او حتی پیش‌تر گفته بود که آقای گراس یک بار دهان او را با آب پر کرده و حتی آن را بسته بود، اما صداها همچنان از دهان او بیرون می‌آمدند. بسیاری در آن دوران تصور می‌کردند که منشأ این صداها، قدرت قابل توجه و فوق‌العاده در تقلید صوت است. به همین دلیل گراس بارها از این دختران دفاع کرد. او می‌گوید: این که این نوارهای مخصوص صوتی را برای چنین مدت طولانی حفظ کرد، بدون آنکه دچار هیچ گونه خسارت و آسیبی شوند، در واقع امری است غیر ممکن. در نتیجه این که اکنون این صداهای ضبط شده روی این نوارها اندکی خش خش کنند کاملا طبیعی است. اما فراموش نکنید که این کودکان این کار را برای یکی دو دقیقه و آن هم برای سرگرم کردن اطرافیان انجام نمی‌دادند. آن‌ها گاهی تا سه ساعت به این سبک صحبت کرده و هیچ گونه خدشه‌ای در نحوه گفتارشان قابل مشاهده نبود و البته گلوی‌شان نیز هیچ گونه مشکل و ناراحتی پیدا نمی‌کرد. به دنبال این ماجراها، محققان فعالیت‌های ماورالطبیعه و دنیای ارواح «اد و لورن وارن» نیز درگیر این پرونده شده و حتی موفق شدند در مقایسه با مارک آقای گراس، صداهای به‌مراتب بهتری را هم ثبت و ضبط کنند. یکی از نوارهای آنها حاوی اصوات و کلماتی نامفهوم است که حتی در فیلم کانجورینگ ۲ هم مورد استفاده قرار گرفت. لورن می‌گوید با گوش سپردن به این صداها تنها یک فکر به ذهنش خطور کرد، این که این خانواده بدون شک به کمک او نیازمندند. جنت بعدها در مورد احوالات آن دوران خود چنین می‌گوید: من مورد سوءاستفاده قرار گرفته و شدیدا آزار دیده بودم. پدیده‌ی تسخیر شدن، زندگیم را به طور کامل تحت‌الشعاع خود قرار داده بود. فکر می‌کنم اگه قرار باشد یک بار دیگر تمامی این مصائب را از نو تکرار کنم، بی‌شک دیگر جان سالم به در نخواهم برد. تکرار این ماجرا مرا خواهد کشت. عکس‌های معروفی از تسخیر شدن جنت در دست است که توسط عکاسی به نام «گراهام موریس» (Graham Morris) گرفته شده‌اند. تصاویری که جنت را نشان می‌دهد که به واسطه‌ی نیرویی ناپیدا به سوی دیگر اتاق پرتاب می‌شود. در طول مصاحبه با «ITV»، جنت از دیگر خاطرات ناخوشایند خود گفت. از نیمه شب و یک جفت دست سرد و یخ‌ کرده که او را لمس می‌کردند و سپس با زور از تخت بیرون می‌کشیدند. او اشاره می‌کند که این تصاویر توسط دوربینی گرفته شده‌اند که در آن زمان در اتاق خواب او قرار داده شده بود تا هر اتفاقی را ثبت و ضبط کند. آقای موریس در مصاحبه‌ای که در سال ۲۰۱۱ با رادیو ۵ کرد، از خاطراتش گفت. از این که در آن زمان برایش مسجل شده بود که بدون هیچ شک و تردیدی، جنت تسخیر شده است. او در ادامه می‌افزاید که اگر خود شما هم آنجا بودید و این صحنه‌ها را به چشم خود می‌دیدید، به درستی آن ایمان می‌آوردید. مارگارت به‌خاطر می‌آورد که در آن دوران تلخ، هر زمان که خبرنگاران به منزل آن‌ها مراجعه می‌کردند به او می‌گفتند که در اینجا احساس ترس و نگرانی دارند. به نظر آن‌ها این همان چیزی بود که این خانواده را نیز در نگرانی و تشویشی شدید قرار داده بود. «پنی» همواره هنگام مواجهه با کسانی که او و داستانش را باور نداشتند می‌گفت که شاید آن‌ها، آن چیزی را که او تجربه کرده، درک نکنند. ولی این وقایع به واقع اتفاق افتاده‌اند. آقای گراس بعدها به تحقیقات خود در این مورد ادامه داد. او بیست سال بعد از این ماجرا دوباره سری به این خانه زد. در تصاویر جدیدی که گرفته شد، مارگارت و پنی حضور دارند، اما جنت در این جمع غایب است. به هر روی، از آن‌جایی که ممکن است برخی از خوانندگان عزیز هنوز موفق به تماشای این فیلم نشده باشند، از ذکر جزئیات بیشتر اجتناب می‌کنیم. اما این خانه نیز از جمله جاذبه‌های گردشگری شهر لندن است، به‌ویژه آنکه به نظر مارگارت روح آقای ویکینز هنوز هم ساکن همین خانه است و به نظر نمی‌رسد به این سادگی‌ها از منزلگاه خود دست بکشد. شاید برایتان جالب باشد که بدانید به دلیل پاره‌ای اتفاقات عجیب و غیر منتظره که برای تیم دست اندرکار ساخت نسخه‌ی نخست فیلم کانجورینگ پیش آمد، گروه برای ساخت فیلم دوم از یک کشیش دعوت کرد تا برای عوامل سازنده دعای خیر کند. به عنوان مثال در زمان ساخت فیلم اول، صداهای عجیبی هنگام ضبط شنیده می‌شد، سگ جیمز وان رفتار عجیبی از خود بروز داده و اغلب رو به سوی چیزی ناپیدا دندان به هم می‌سایید و سروصدا می‌کرد. «ورا فارمیگا» (Vera Farmiga) بازیگر نقش لورن وارن در هر دو فیلم می‌گوید که یک بار حین باز کردن لپ‌تاپ خود با تصویری از یک پنجه مواجه شده است. از سوی دیگر وقتی اعضای خانواده پرون سری به محل فیلم‌برداری زدند، ناگهان بادی تند شروع به وزیدن کرد، در حالی که هیچ تأثیری بر شاخ و برگ درختان و بوته‌های اطراف نداشت. به هر روی داستان ما در همین جا به اتمام رسید. ویژگی اصلی ماجراهایی از این دست در این نکته خلاصه می‌شود که یا باورش می‌کنیم و یا به کل منکرش می‌شویم. اما زمانی که باورش کردیم، دنیای‌مان تا مدتی نامتعادل و ترسناک می‌شود. هر قدر قدرت تخیل بیننده قدرتمندتر باشد، بازتاب این فیلم نیز تأثیر عمیق‌تری بر او می‌گذارد. عده‌ای از این تأثیر و پیامدهای آن گریزانند و عده‌ای مشتاقانه آن را می‌طلبند، و این همان رمز و راز موفقیت گردشگری وحشت در جهان امروز است.